http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg
http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg








امام خمینی: همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند.

/ باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آفـتـــاب در زنـجـیـــر! ... (اگر از آفتاب بیم نداشتند ، هر شمعی را گردن نمیزدند! ...) - متن کامل : زهرا کوچولو و مامان پریسا



آفـتـــاب در زنـجـیـــر! ... (اگر از آفتاب بیم نداشتند ، هر شمعی را گردن نمیزدند! ...)







 

 

 

 

زهرا کوچولو و مامان پریسا

 

 

 

پریسا آرایش هایش را پاک کرد،مانتوی گشادش را پوشید و گره روسری اش را محکم کرد و مطمئن شد که هیچ کدام از موهاش بیرون نیستند. دست زهرا کوچولو را گرفت و خودش را به فواد که دم در منتظر او بود رساند. بعد از چند روز باران، هوای آفتابی آن روز می توانست دلچسب باشد.سکوت بین فواد و پریسا بیانگر آن بود که پریسا هنوز هم ناراضی است. از کوچه خودشان که گذشتند، کم کم سرو کله آدمهای جور واجور پیدا شد. خانم اول آنقدر شلوارش تنگ بود که معلوم نبود چقدر وقت صرف کرده که آن را بالا بکشد. دومی چاک دامنش آنقدر زیاد بود که وقتی باد می وزید.... . سومی گرچه دامنش چاک نداشت ولی اصل قضیه بیش از یک و نیم وجب نبود، شاید هم دو وجب. چهارمی وضعیت پایین تنه اش خوب بود ولی کلا بالا تنه را فراموش کرده بود. پنجمی و ششمی آویزان هم بودند و معلوم نبود چه غلطی می کنند. هفتمی و هشتمی و نهمی چمن های پارک کنار خیابان را با لب دریا اشتباه گرفته بودند.دهمی و یازدهمی استغفرا... انگار....

پریسا از دیدن این صحنه ها سرخ و سفید می شد و جای آنها خجالت می کشید. احساس می کرد که وقتی با آن مانتوی گشاد و بلند میان آنها راه می رود به شخصیتش توهین می شود. او کاملا برافروخته بود. او به خاطر همین چیزها اصلا موافق آمدنشان به آلمان نبود. استدلالش هم برای فواد این بود که کسی که می خواهد درس بخواند در کشور خودش هم می تواند درس بخواند. کامپیوتر و اینترنت و سی دی و هزار تا چیز دیگر هم هست که مبادا آدم از دنیا عقب نیفتد و بداند دنیا چه خبر است. چه نیازی است که آدم بیاد وسط یک سری آدم بی دین و لامذهب، آنهم با زن و بچه . اما فواد کار خودش را کرده بود و آنها حدود یک هفته ای می شد که در هامبورگ مستقر شده بودند. سکوت میان پریسا و فواد همچنان برقرار بود و آنها پیاده می رفتند تا به فروشگاه برسند.پریسا در درونش سخت مشغول محاکمه فواد بود و چهره عصبانی اش، بر افروخته تر می شد.

زهرا کوچولو هم که اولین بار بود این صحنه ها را می دید مات و مبهوت شده بود و مدام سرش این طرف و آن طرف می چرخید. پریسا گرچه اولش تلاش کرد که حواس زهرا کوچولو را پرت کند ولی فایده ای نداشت. یکی دو تا که نبود. پریسا با خودش می گفت: «هرچی این چند شبه تلاش کردیم بچه اون مزخرفاتو تو تلوزیون نبینه، حالا داره زندشو می بینه، زهی خیال خام. تازه این اولشه. حالا عرق خوری و عربده کشی و رقص و هزارتا کثافت کاری این از ما بهترون مونده. خدا به دادمون برسه تو این کفرستون.»

سکوت میان مامان و بابای زهرا کوچولو به علاوه منظره هایی که او می دید موجب شد که زهرا کوچولو سوالی را که براش از روزی که به هامبورگ آمده بودند پیش آمده بود، دوباره به یادش بیاد و از مامان پریسا بپرسد:

« راستی مامان! چرا خانومای این جا وقتی میان تو خیابون، همین طوری بی حجاب میان بیرون؟»

پریسا هم که نگاه های مات و مبهوت زهرا کوچولو نگرانش کرده بود، خواست تا از همین اول کار خیلی جدی برخورد کند. روی همین حساب بود که خیلی جدی گفت:

« مامان جان! ایناییو که می بینی هیچکدومشون دین و ایمون ندارن. یک سری آدمای بی شعور و بی غیرتن که حیا رو خوردن رفته. محرم و نامحرمم سرشون نمی شه»

زهرا کوچولو گفت: ولی مامان! من گفتم چرا اینا وقتی تو خیابون می آن روسری سرشون نیست، اما تو ایران همه آدما روسری سرشون می کنن؟ یعنی چرا مثلا خاله میترا، که بی حجابه، تو مهمونیا جلو نامحرما روسری سرش نمی کنه ولی وقتی میاد تو خیابون روسری سرش می کنه؟ اما اینا تو خیابونم که میان روسری سرشون نیست. راستی مامان! خاله میترا هم بی شعور و بی غیرته؟

پریسا که توقع این صراحت را از زهرا کوچولو نداشت با عصبانیت گفت: خجالت بکش بچه. آدم در مورد خالش اینجوری حرف می زنه؟ بهتره اول فکر کنی بعد حرف بزنی.

زهرا کوچولو گفت:« ولی مامان! خودت گفتی هرکی جلو نامحرما بی حجاب راه بره بی غیرته. تازه یه دفه هم گفتی بی غیرت فحشه، پس تو خودت به خاله میترا فحش دادی.»

پریسا کاملا هاج و واج مانده بود و نمی دانست چه شکلی جواب زهرا کوچولو را بدهد. انگار این پریسا بود که فکرد نکرده جواب داده بود و حالا مشکل شده بود دوتا. زهرا کوچولو سوالش این بود که چرا تو ایران خانمهای بی حجاب فقط توی خانه هاشون بی حجاب اند ولی وقتی میاند بیرون حجاب دارند، اما تو آلمان بی حجاب ها در خانه و خیابان یک جوراند. پریسا نه تنها جواب این سوال را نداده بود، بلکه مشکل دیگری هم درست کرده بود و با جواب ناپخته اش، خواهرش را متهم کرده بود به بی غیرتی. زمان به سرعت می گذشت و زهرا کوچولو منتظر جواب بود و پریسا هرچی من من کرد بازهم چیزی به ذهنش نرسید.

فواد که تا اینجای کار چیزی نگفته بود احساس کرد که باید به کمک پریسا بیاد و او را از این گرفتاری نجات بدهد. این بود که رو به زهرا کوچولو کرد و گفت: « باباجون! اینکه چرا خانومای بی حجاب تو تهران وقتی میرن بیرون با حجاب می شن، به خاطر اینه که چون بیشتر مردم با حجابند، اونا هم نباید با بقیه فرق داشته باشن»

فواد سپس ادامه داد و گفت: « هر خانومی هم که بی حجاب باشه بی غیرت نیست، چون ممکنه که ندونه که باید حجاب داشته باشه»

زهرا کوچولو گفت: «یعنی مثلا خاله میترا هم نمی دونه که باید حجاب داشته باشه؟»

فواد گفت: « نه باباجون، شاید اونم نمی دونه که باید حجاب داشته باشه»

زهرا کوچولو گفت: « ولی چرا مامان پریسا بهش نگفته»

فواد گفت: « مامان پریسا بهش گفته، ولی اون یاد نگرفته. مثل خیلی چیزایی که مامان پریسا به تو یاد می ده، ولی تو، طول می کشه که اونارو یاد بگیری»

زهرا کوچولو گفت: پس خاله میترا چون هنوز یاد نگرفته ،اشکال نداره که بی حجابه؟»

فواد گفت:« چرا، اشکال که داره، ولی خیلی اشکال نداره، ایشالا خاله میترا هم خیلی زود یاد بگیره که حجاب داشته باشه»

زهرا کوچولو دیگر سوالهایش را ادامه نداد. ظاهرا فواد هم با اینکه فرصت زیادی برای فکر کردن نداشت، توانسته بود جواب های قابل قبولی بدهد. درضمن مشکل خاله میترا هم تا حدودی برای زهرا کوچولو حل شده بود و او می توانست بازهم خاله اش را دوست داشته باشد.

پریسا که با جواب های فواد، خودش را از مخمصه ای که در آن افتاده بود رها شده می دید، نمی توانست قدردان فواد نباشد و با اینکه هنوز مشغول محاکمه فواد در ذهنش بود، با نگاهی تشکر آمیز از او قدردانی کرد.

***************

روز نسبتا گرم و آفتابی هامبورگ به شب نسبتا سردی منتهی شد. زهرا کوچولو خوابیده بود. فواد روی تخت دراز کشیده بود و به سقف خیره بود. پریسا هم آباژور را خاموش کرد و دراز کشید. نور چراغ کوچه، کمی اتاق را روشن کرده بود. هیچ ماشینی از کوچه عبور نمی کرد. سکوت غریبی فضای اتاق را پرکرده بود. انگار پریسا هم به سقف خیره بود. سکوت هم چنان ادامه داشت. هردو وانمود می کردند که خواب اند. گرچه هر دو میدانستند که دیگری بیدار است. پریسا نگرانی هایش را مرور می کرد. با آنکه یک هفته هم نبود که به هامبورگ آمده بودند، دلش برای میترا و شاپورو بقیه اعضای خانواده اش تنگ شده بود، دلش می خواست همه آنها آنجا بودند. در میان انبوه چیزهایی که به یاد می آورد، ناگهان یاد اتفاقات صبح افتاد. انگاراین یکی از همه بیشترنگرانش کرد. باید با کسی حرف می زد ولی کسی آنجا نبود جز فواد. پریسا چاره را در آن دید که سکوت را بشکند و با فواد صحبت کند:

- « فواد! بیداری؟»

- «آره، بیدارم»

- « ببین فواد! من نگرانم.»

- « نگران چی؟»

- « نگران خیلی چیزا. از همه هم مهمتر نگران زهرا»

- « ولی من نگران نیستم.»

- « برای چی؟! نگران نیستی که بچه ات، بین این همه آدم سگ باز و مشروب خور و رقاص و لخت و پتی و بی دین مذهب بزرگ بشه؟»

- « عوضش یه مادری مثل تو داره.»

- « ولی من یه نفری چیکار می تونم بکنم. تو هم که زدی به رگ بی خیالی.»

- « من بی خیال نیستم. نگران هم هستم. ولی نه به خاطر اون چیزی که تو می گی.»

- « پس به خاطر چی!»

- « من نگران کم کاری های خودمون نسبت به زهرا هستم.»

- « یعنی چی؟»

- «یعنی ....»

فواد تمام سعیش این بود که برای پریسا توضیح بدهد که اگر او و خودش درست عمل کنند و رفتار و گفتارشان روی حساب و کتاب باشد، آمدن به خارج از کشور نه تنها برای زهرا نگران کننده نیست، بلکه می تواند به رشد او کمک کند.

فواد گفت:

- « ببین پریسا! تو خودت تو یه خونواده مذهبی بزرگ نشدی. حتی خواهرت کاملا بی حجابه. ولی تو کاملا راه دیگری رو انتخاب کردی.»

- « ولی من راهم عوض شد چون مدرسه ای که می رفتم مذهبی بود. یعنی محیط هم اثر داره.»

- « آره! ولی خواهرت هم همون مدرسه رو رفت، اما یه شکل دیگه شد. این یعنی هردوی شما آزادی انتخاب داشتین.»

فواد به حرفهاش ادامه داد و گفت:

- «ببین پریسا! زهرا تا وقتی که کوچیکه، مثل هر بچه دیگه، مرجع هر خوب و بدش مامانشه و باباش. یعنی اگه ازش سوال کنی که مثلا چرا اینکارو نباید کرد می گه چون مامان، بابام، گفتن.»

- «ولی من بهش یاد دادم که کار خوب اونی که خدا بگه خوبه و کار بد هم همونیه که خدا گفته بده.»

- « درسته. ولی حالا اگه از زهرا بپرسند که چرا خوب اونیه که خدا گفته خوبه و بد اونیه که خدا گفته بده، زهرا می گه چون مامانم گفته. یعنی آخرش همه چی برمی گرده به مامان و بابا و بعضی وقتها هم مامان بزرگ و بابابزرگ.»

سپس فواد برای پریسا گفت، کم کم مرجع خوب و بد بچه ها می شود عقل آنها. بنابراین آنچه که مهم است این است که پدر و مادر عقل بچه ها را درست رشد بدهند و او هم نگران همین مساله است که آنها دراین کار کوتاهی کنند. فواد گفت:

- «مثلا همین امروز. تو به جای اینکه دقیقا بفهمی سوال زهرا چیه و به اون جواب بدی، شروع کردی به آدمهای بی حجاب بد و بیراه گفتن و حواستم نبود که خواهر خودت هم بی حجابه، خواهری که تو خودت از صمیم قلب دوستش داری. خوب بچه یه تناقض تو رفتار و گفتار تو می بینه و همین باعث می شه که بی منطق بار بیاد.»

پریسا که احساس می کرد آخر شبی سر کلاس درس معلم نشسته، آخرش هم محکوم شده، ژست طلبکارانه گرفت و گفت:

- «دست شما درد نکنه! بازهم که حرفاتو زدی و نتیجه آخرشم این شد که تقصیر منه!»

فواد هم که احساس کرد که این وقت شب زیادی بحث رو جدی کرده، گفت:

- «نه بابا! من مخلص شما هم هستم. من که گفتم تا وقتی زهرا مادری مثل تو داره خیال من راحته»

پریسا هم که از این جمله خوشش آمده بود گفت:

- « آره. فقط به شرطی که با بچش منطقی برخورد کنه تا اون یاد بگیره تو فضای آزادی که براش ایجاد شده، اونم منطقی تصمیم بگیره. درست گفتم استاد؟»

فواد لبخندی زد و گفت:

- « این تیکه آخرشو از خودت گفتی. ولی انصافا هم خوب گفتی.»

او سپس گفت:

- « واقعا آزادی موجب رشد آدما می شه. به شرطی که خودشونو برای آزاد بودن آماده کرده باشن. برای همین هم هست که من نگران فضای آزاد نیستم. »

پریسا گفت:

- « پس یعنی زهرا تو این کفرستون هم می تونه آدم حسابی بار بیاد؟»

- « به امید خدا آره. ولی یادت باشه که ضمانتی نیست. همونطور که اگه ایران بزرگ می شد ضمانتی نبود. این بیشتر به نوع رفتار من و تو بستگی داره. تازه آخرش هم بالاخره اون اختیار داره و می تونه راه دیگری رو بره. بالاخره آزادی تلفات داره. اگه انسان اختیارنداشت، بهشت معنی نداشت. این ثمره آزادی انتخابه. از اون طرف جهنم هم معنی نداشت، و این یعنی آزادی هزینه داره.

پریسا که دلش نمی خواست آرامشی که با حرفهای فواد به دست آورده بود به هم بخورد گفت:

-« ببین فواد! دیگه خرابش نکن. این آخرشو خوب نیومدی. دوباره داری نگرانم می کنی ها»

فواد هم که نمی خواست آرامش پریسا بهم بخورد گفت:

-« آره بابا. دنیا اونقدرا هم که ما سخت می گیریم سخت نیست. اینهمه آدم تو دنیا بچه بزرگ کردن و اینقدر هم مته به خشخاش نذاشتن. بالاخره یه طوری می شه دیگه.توکل به خدا. مگه نه؟»

پریسا گفت:

- «راست می گی. بالاخره یه طوری می شه. حالا که صحبت به اینجا رسید بذار یه چیزی بگم حالت گرفته بشه.»

سپس پریسا لبخند شیطنت آمیزی زد و بعد،ماجرای مهمانی دو هفته پیش خانه پدر فواد اینها را تعریف کرد که در آنجا پدر فواد جلوی همه شروع کرده بود از سیگار و سیگاری بد گفتن.

پریسا گفت که زهرا هم نشسته بوده و تمام و کمال، به حرفهای پدر بزرگش گوش داده. پریسا گفت:

- « خلاصه که بابات حسابی پنبه سیگاری ها رو زد. زهرا هم همه حرفارو گوش کرد. حواست باشه که همین روزاست که زهرا بهت بگه که باباییش گفته که سیگاری ها آدمای بدی هستن. بعدشم که می دونی چی میگه.»

فواد کمی شگفت زده شد و گفت:

- «اوخ! اوخ! پس بابام زیر آب مارو هم زده.زهرا که چیزی نگفت؟»

- «نه. آبرو داری کرد. ولی ببخشید استاد، ظاهرا اگه بخواین بچتون منطقی بار بیاد یا باید سیگارو کنار بذارین یا اینم که یه جوری سیگار کشیدنتونو توجیه کنین که با حرف های باباتون جور دربیاد.»

- «آره. از قرار کار مشکل شد. این جور که می گی بابامم خیلی تند رفته.»

- «خلاصه خودت می دونی. من که خوابیدم.»

پریسا که از این گفتگوی شبانه راضی به نظر می رسید، آرام به خواب رفت.فواد هنوز چشمانش به سقف بود و پلکهایش روی هم نمی آمدند. بلند شد و با اینکه هوا سرد بود کتش را روی دوشش انداخت وبه حیاط رفت.معلوم نبود او به چی فکر می کند. سیگارش را روشن کرد و با فاصله های طولانی چند پوک به آن زد. دود سیگارش مثل یک نخ صاف، آرام به طرف آسمان کشیده می شد و این یعنی اینکه باد نمی آمد. در هامبورگ اگر باد نیاید، هوا هرچقدر هم سرد باشد، قابل تحمل است. هامبورگ همه جایش سرسبز است. فواد آخرین پوک را هم به سیگارش زد و آن را خاموش کرد. شاید این آخرین سیگار فواد بود.
والسلام
بندر اسکاربورو- شمال انگلستان- 22اکتبر 2009 ، 30 مهر 1388
 

    مرجع  
 

مهدی نساجی

تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

 

 




درباره وبلاگ




گر در طلب لقمه نانی ، نانی /

گر در طلب گوهر كانی ، كانی /

این نكته رمز اگر بدانی ، دانی /

هر چیز كه اندر پی آنی ، آنی ...

مـــولانـــا

===============

امام خمینی:

همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند. /

باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :