http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg
http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg








امام خمینی: همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند.

/ باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آفـتـــاب در زنـجـیـــر! ... (اگر از آفتاب بیم نداشتند ، هر شمعی را گردن نمیزدند! ...) - دُ م ، داریم تا د ُم!



آفـتـــاب در زنـجـیـــر! ... (اگر از آفتاب بیم نداشتند ، هر شمعی را گردن نمیزدند! ...)







نوشته شده در تاریخ شنبه 4 اردیبهشت 1389 توسط عـبــد عـا صـی


دُ م ، داریم  تا  د ُم!

 

یكى بود، یكى نبود، غیر از خدا هیچ كس نبود.
یك روزى، روزگارى در ولایت غربت یك جوانى بود به نام «سلیم آقا» [خوانندگان محترم عنایت داشته باشند كه اسم این جوان مى توانست هر چیز دیگرى هم باشد، مثلاً پلنگ قلى یا كامبیز یا حتى آلبرت! منتهاى مراتب از آنجا كه نام جوان مذكور در شناسنامه همین چیزى است كه عرض كردیم، حاضر نشدیم براى ایجاد جذابیت كاذب، واقعیت را مخدوش كنیم. توضیح از بنده نگارنده.]
بارى اى خواهر نور دیده و اى برادر بدندیده، یك روز صبح كه این آقاسلیم از خواب پا شد چى دید؟ دید كه اى دل غافل، یك دُم براى خودش درآورده به چه بزرگى. آقا سلیم یك مقدار چشم هایش را مالاند و دید كه نخیر، خواب نمى بیند. اول نشست خوب دُم نودمیده اش را تماشا كرد و دید كه نه، دم خوب مرغوب به دردبخورى است اما ماند كه حالا با دمى به این شكل و شمایل چه كار بكند.
اول شیطان رفت توى جلدش كه همین جور دمش را بگیرد و راه بیفتد توى كوچه ها و خیابان هاى ولایت غربت، به این و آن پز بدهد. اما خوب كه فكرش را كرد دید كه ممكن است به جرم ارعاب و تشویش اذهان عمومى خفتش را بگیرند و دمش را هم ببرند و بگذارند كف دستش. این شد كه از صرافت پز دادن به مردم بى دم افتاد.
بعد به این فكر افتاد كه بلیت بفروشد تا هر كس دوست داشت، پول بدهد و بیاید دمش را از نزدیك تماشا كند. اما خوب كه فكرهایش را كرد، دید كه نه، مردم بى فرهنگ ولایت غربت، بالاى این جور چیزها پول نمى دهند.
بارى اى عزیز دل برادر، سلیم آقا تا ظهر همین طور نشست براى خودش فكر كرد و عقلش به جایى قد نداد. سر آخر هم به خودش نهیب زد كه: مرد حسابى، در این موضع كه تویى، چه جاى پز دادن و جلوه فروشى است؟ در ثانى آدمیزاد در یك همچو شرایطى مى بایست على القاعده دمش را از این و آن قایم كند نه اینكه براى نشان دادنش بلیت بفروشد! اما سلیم آقا از آن آدم هایى نبود كه به این راحتى كوتاه بیاید و از آنجا كه عزمش را جزم كرده بود كه هر جور شده از این دم نورسته پولى دربیاورد، بالاخره كار خودش را كرد.
اول نشست با چوب یك جفت شاخ قشنگ براى خودش ساخت و هوا كه تاریك شد، یواشكى بار و بنه سفر بست و از ولایت غربت راه افتاد و رفت و رفت و رفت تا رسید به گردنه «غربلقا» [خوانندگان عزیزى كه با موقعیت جغرافیایى ولایت غربت و حومه آن آشنایند، بنده را ببخشند ولى براى جوان ترها عرض مى كنم كه این گردنه غربلقا نقطه صفر مرزى میان ولایت غربت و ولایت جابلقا است. توضیح از بنده نگارنده] به آنجا كه رسید، شاخ ها را چسباند روى كله اش لباس هایش را هم درآورد و یك پوستین بلند پوشید و دمش را هم از پشت پوستین داد بیرون. حالا نگو كه دارد این كارها را مى كند تا بگوید من غولم.
خلاصه دردسرتان ندهم سلیم آقا همان جا نشست نان و ماستش را خورد و رفت پشت تخته سنگ ها كمین كرد و منتظر شد تا مسافرى، بازرگانى، كاروانى، چیزى از آنجا رد شود.
یك نیم ساعتى كه گذشت، سر و كله یك نفر از دور پیدا شد. همین كه نزدیك شد، سلیم آقا از پشت سنگ ها پرید بیرون و گفت: «هو هَه هَه هَه هَه...» [ به زبان غولى، یعنى: سلام اى رهگذر، دار و ندارت را بگذار زمین و جانت را بردار و برو. اگر هم بخواهى كَل كَل كنى، شاخت مى زنم چون اصلاً اعصاب راست و درستى ندارم. ترجمه از بنده نگارنده با تشكر از همكار محترم سركار خانم «جى كى رولینگ» كه در ترجمه آن «هَه» دوم به بنده كمك كردند. مرسى.]
مسافر مذكور هم كه آدم حرف گوش كنى بود، دار و ندارش را گذاشت و جانش را برداشت و حالا ندو كى بدو.
سلیم آقا هم بار و بندیل مسافر را گشت، هر چى پول و تراول چك و خوراكى و لباس به درد بخور بود، برداشت و از آنجا كه فطرتش پاك بود، كارت پایان خدمت و گذرنامه و گواهینامه و دفترچه اقساط پژو ۲۰۶ تیپ سه و سایر مدارك مسافر بخت برگشته را هم انداخت توى صندوق پست.
بارى اى برادر یا خواهرى كه شما باشى، این كار خیلى به سلیم آقا مزه داد و از آنجایى كه آدمیزاد شیر خام خورده، طمعكار است، سلیم آقا هم همان جا به غول بازى ادامه داد و به قول شیخ اجل فى الجمله نماند از معاصى، منكرى كه نكرد و مسكرى كه نخورد.
روزها گذشت و گذشت تا اینكه یك روز، سلیم آقا نگاه انداخت و دید اى قربان لطف خدا بروم. یك مسافرى دارد با چهارصد شتر بار و بنه مى آید. با خودش گفت: «اى سلیم آقا خورشید اقبالت از پشت دیفال، بالا آمده. این مسافر ننه مرده را كه بترسانى، مى توانى خودت را بازنشسته كنى و بروى یك گوشه بنشینى و با دُمَت گردو بشكانى.»
این شد كه رفت كمین كرد و همین كه مسافر نزدیك شد، پرید بیرون و گفت: «هو هه هه هه هه...»
- كوفت! (این كوفت را مسافر به سلیم آقا گفت.)
سلیم آقا كه هاج و واج مانده بود، پس كله اش را خاراند و گفت: «آهاى عمو این چه طرز برخورد با یك غول است؟ نمى گویى اعصابم سر جا نباشد بزنم تیكه پاره ات كنم؟» مسافر پوزخندى زد و گفت: «كدام غول، تو؟» سلیم آقا گفت: «پس چى؟ شاخ و دم به این بزرگى را نمى بینى؟» مسافر گفت: «تو به اینكه دارى مى گویى دُم؟ پس اگر دُم ارباب مرا ببینى چه مى گویى؟» سلیم آقا چشم هایش گرد شد و گفت: «اِه، مگر ارباب تو هم دم دارد؟» مسافر با موبایلش یك شماره اى را گرفت و گفت: «سلام ارباب، روسیاهم، اگر ممكن است، دم مباركتان را یك ریزه تكان بدهید. خدا نگه دار.»
هنوز صحبت مسافر تمام نشده بود كه كوه و بیابان بنا كرد به لرزیدن. مسافر رو كرد به سلیم آقا كه داشت از ترس سكته مى كرد و گفت: «اى جوان بدان و آگاه باش كه ارباب من آدم خیلى دم كلفتى است و قسمت اعظم این نقاط مرزى روى دُمِ اوست.»
سلیم آقا كه خورده بود زمین و شاخش شكسته بود، با مرد مسافر رفت به ولایت جابلقا و آنجا داد دمش را بریدند و جراحى پلاستیك كردند و رفت در دم ودستگاه مرد دم كلفت استخدام شد.
ما از این داستان نتیجه مى گیریم كه دُم داریم تا دُم!
قصه ما به سر رسید، غلاغه به خونه ش نرسید.

« محمد زرویی نصرآباد »

« تهیه وَ تدوین: عـبـــد عـا صـی »

مـــرجـــع

 




درباره وبلاگ




گر در طلب لقمه نانی ، نانی /

گر در طلب گوهر كانی ، كانی /

این نكته رمز اگر بدانی ، دانی /

هر چیز كه اندر پی آنی ، آنی ...

مـــولانـــا

===============

امام خمینی:

همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند. /

باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :