http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg
http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg








امام خمینی: همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند.

/ باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آفـتـــاب در زنـجـیـــر! ... (اگر از آفتاب بیم نداشتند ، هر شمعی را گردن نمیزدند! ...) - اینقدر شورش کردی که خان هم ملتفت شد!



آفـتـــاب در زنـجـیـــر! ... (اگر از آفتاب بیم نداشتند ، هر شمعی را گردن نمیزدند! ...)







نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 9 اردیبهشت 1389 توسط عـبــد عـا صـی

اینقدر شورش کردی که خان هم ملتفت شد!
 

خان ِ خانان جهانگیر خان دلیر ، سالها قبل بر منطقه-ای حکومت میکرد وُ کلی "برو وُ بیا وُ کیا وُ بیا داشت"! یعنی گذشته از عمله-های حکومتی ، خوانین وُ کله گنده-های دور وُ نزدیک به سراغش میآمدن وُ حشر وُ نشری با هم داشتند. معروف بود که شاه وُ شازده-های وقت ، از سالها قبل با چهار خواهر خان که صاحب جمال بودند وُ نیکو صورتی داشتند ، ازدواج کرده وُ در حرمسرای خانواده سلطنتی ، صاحب نام بودند وُ با نفوذ. وَ گر نه ، خود جهانگیرخان ، از جمال وُ کمال بهره-ای نداشت وَ همهء شهرتش به تفنگچی-های رذل وُ غارتگرش بود وُ وابستگی نزدیکش با خاندان سلطنتی ...

نکته-ی عجیب در این همه مهمانداری ، این بود که تقریبا هر جماعتی که وارد میشدند ، یکی دو نفر آشپز وُ آشپزباشی همراه خود میآوردند وَ از خان میخواستند که به این نوکران همراه هم افتخار دهند تا در مطبخ جهانگیر خان خدمتی کرده وَ تجربه-ای ذخیره کنند!؟ خان هم بادی به غبغب میانداخت وپـیـچ وُ تابی به دُ م ِ سبیلها میداد وُ میگفت : "لطف عالی مُستدام! موجب مسرت ماست!" ... آشپزهای مطبخ خانی هم که از خدا میخواستند ، چرخی بزنند وَ بقول معروف از باب خالی نبودن عریضه هم که شده چهار تا "ا ُرد ناشتا" هم بدهند. موقع صرف غذا تمام مهمانان وَ اهل سفره-خانه-ی خان ، خوشمزگی آن اغذیه وُ اشربه را از زحمات مطبخ جهانگیرخانی قید میکردند! بطوریکه ناخود-آگاه ، نیش خان تا بناگوش باز میشد ، ولی بیدرنگ به خود میآمد وُ با پهنای دست راست ، سبیل وُ دهن را پوشانده وَ در پس آن چند سرفه ساختگی را پوشش میداد وُ میگفت : " نقل قابل ذکری نیست! معهذا ، موجب مسرت ماست! " ...

 ولی روزهایی که نه مهمانی آمده بود وُ نه کمک-آشپزی ، از اندرونی خان گرفته تا خَدَم وُ حَشَم  جهانگیرخانی ، کمتر کسی با اشتها غذا میخورد. طبق معمول غذا یا شور بود یا بی-نمک! یا تند بود یا بَدمَـزه! خان هم قبلا آنچنان « ضرب شصتی نشان داده بود » که کسی جرأت اعتراضی نداشت ؛ خود آشپزباشی هم که خاطرش از طرف خان جمع بود " شکایتی دارید ، حضور آقا! مطبخ جهانگیرخانی موجب مسرت آقا شده ، شهرتش به تمام بلاد رسیده! " ... برخی مثل اندرونی خان ، با کمک خدمه-ی خود ، ایراد غذا را تا حدی قابل تحمل میکردند. ولی بیچاره بقیه که بخاطر ضعف شدید "حس ِ چشایی" خان ، وَ حفظ ظاهری که خودشان هم در ایجادش دخیل بودند ، چاره-ای نداشتند مگر تحمل ...

ولی بشنوید از "بـیـگـم آغـا" ، همسر سوگلی خان که اخیرا کولی شماطه-گری زیرک را به خلوت خود ، به بهانه-ی بند انداختن صورت وَ "بـَـزَک-دوزک زنانه" ، راه داده بود. روزی تصادفا صحبت از مزه وُ خوشمزگی شد وَ بیگم آغا آهسته پرسید " حالابا کسی که هیچ مزه-ای را تشخیص نمیدهد چه میکنند؟! " ... کولی گفت که "فقط مرگ دوا ندارد!". "اجداد ما تا هفت پشت «حکیم وُ طبیب» بوده-اند ، همه به رحمت خدا رفته-اند ، ولی «بی بی نساء» ما ، هنوز خیلی چیزها از اجدادمان بخاطرش مانده ، شاید بشود دوایی ساخت که ذائقه مریض بکار بیفتد".

مدتی از این جریان مُداوا گذشت تا اینکه افراد هَمسُفره-ی خان متوجه-ی مکث-های کوتاه خان بین جویدن غذایش شدند ، ولی کسی فکرش را هم نمیکرد که روزی برسد وَ ذره-ای از نعمت «حس چشایی» برخوردار شود. تا اینکه یک روز سَر غذا ، خان با چهره-ی درهم وَ تلخی همچون زَهر ِ هلاهل ، با عربده-ای سرآشپز مطبخ را خواست وَ با دشنام وُ بد-دهنی ، علت شوری غذا را پرسید. او که با خود-فریبی سابقه-ی کاری خوبی برای خودش  ساخته بود ، منکر شوری غذا شد وَ گفت : « درد وُ بلای شما تو سَر من وُ همه نوکران قلعه-ی خان ، زبانم لال حتما مزاج  حضرتعالی بهم خورده!». خان با عصبانیت دست به کمر برد تا تپانچه-اش را بیرون بیاورد. در همین لحظات نوه-ی سوگلی خان ، نوجوان چهارده -پانزده ساله «شیرین عقلی» که مادرش همانروز او را از شهر فرستاده بود تا به توصیه پزشکان آب وُ هوایی عوض کند ، بیدرنگ رو به آشپزباشی کرد وُ گفت : "استاد قلی! ببین چقدر شورش کردی که خان هم ملتفت شد!" ... جماعت سر سفره وَ حتی خود خان ، آنچنان از حرف این نو جوان تازه به مجلس مردانه رسیده ، خنده-شان گرفت که خان تپانچه-اش را غلاف کرد وُ استاد قلی آشپز هم تعظیم کنان عقب عقب رفت تا خروجی مهماخانه-ی «قلعه-ی جهانگیرخانی».

 

« تهیه وَ تدوین: عـبـــد عـا صـی »

 




درباره وبلاگ




گر در طلب لقمه نانی ، نانی /

گر در طلب گوهر كانی ، كانی /

این نكته رمز اگر بدانی ، دانی /

هر چیز كه اندر پی آنی ، آنی ...

مـــولانـــا

===============

امام خمینی:

همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند. /

باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :