تبلیغات






http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg
http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg








امام خمینی: همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند.

/ باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آفـتـــاب در زنـجـیـــر! ... (اگر از آفتاب بیم نداشتند ، هر شمعی را گردن نمیزدند! ...) - قلب عاشق، همیشه اعجاز میکند



آفـتـــاب در زنـجـیـــر! ... (اگر از آفتاب بیم نداشتند ، هر شمعی را گردن نمیزدند! ...)







نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1 مهر 1389 توسط عـبــد عـا صـی

 

 قلب عاشق، همیشه اعجاز میکند

 

 

    


 

زن نمی دانست که چه بکند؛ شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید ، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود و سر دیگران داد و فریاد می کند آن مرد مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده است .زن هر چه که به ذهنش می رسید و هر راهی را که می دانست رفت اما دریغ از اینکه چیزی عوض شود . روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می کند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد ، شاید چاره ای شود ! راه سخت و دشوار کوهستان را گرفت و بعد از ساعتها عبور از مسیرهای سخت ، خود را به کلبه ی راهب رساند ،قصه ی خودش را به او گفت در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را برایش می سازد .....

راهب نگاهی به زن کرد و گفت :

- چاره ی کار تو در یک تار مو از سبیل ببر کوهستان است !!! .....

- ببر کوهستان !! ... آن حیوان وحشی؟ !!

- بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر کوهستان را آوردی چیزی برایت می سازم که شوهرت را درمان کند .

.......و زن در حالتی از امید و یاس به خانه برگشت .

نیمه شب از خواب برخاست . غذایی را که آماده کرده بود ، برداشت و روانه ی کوهستان شد آن شب خود را به نزدیکی غاری رساند که ببر در آن زندگی می کرد از شدت ترس بدنش می لرزید اما مقاومت کرد . آن شب ببر بیرون نیامد ......

چندین شب دیگر این عمل را تکرار کرد هر شب چند گام به غار نزدیکتر می شد تا آنکه یک شب ببر وحشی کوهستان ، غرش کنان از غار بیرون آمد اما فقط ایستاد و نگاهی کرد ......باز هم زن شبهای متوالی رفت و رفت .... هر شبی که می گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیکتر می شدند ..... این مسئله چهار ماه طول کشید تا اینکه در یکی از آن شبها ، ببر که دیگر خیلی نزدیک شده بود و بوی غذا به مشامش می خورد ، آرام آرام نزدیکتر شد و شروع به غذا خوردن کرد ... زن خیلی خوشحال شد . چندین ماه دیگر اینگونه گذشت ........

طوری شده بود که ببر برسر راه می ایستاد و منتظر آن زن می ماند زن نیز هر گاه به ببر می رسید در حالی که سر او را نوازش می کرد به ملایمت به او غذا می داد، هیچ سرزنش و ملامتی در کار نبود هیچ عیب جو یی ، ترس و وحشتی در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار کوهستان برای ببر غذا می برد و در حالی که سر او را در دامن خود می گذاشت ، دست نوازش بر مویش می کشید چند ماه دیگر نیز اینگونه گذشت تا انکه شبی زن به ملایمت تار مویی از سبیل ببر کند و روانه-ی خانه اش شد ..... صبح که شد ، شادمان به کوهستان نزد آن راهب رفت تار موی سبیل ببر را مقابل او گذاشت و در انتظار نشست ...... فکر می کنید آن راهب چه کرد ؟ نگاهی به اطرافش کرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت که در کنارش شعله ور بود !! زن ، هاج و واج نگاهی کرد در حالی که چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد ماند که چه بگوید !! راهب با خونسردی رو به زن کرد و گفت : " مرد تو از آن ببر کوهستان ، بدتر نیست ،توئی که توانستی با صبر و حوصله ، عشق و محبت خودت را نثار حیوان کوهستان کنی و آن ببر را رام خودت سازی ، توان مهار خشم شوهرت را نیز داری ، محبت و عشق را به او ببخش و با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دور ساز ..."

اینجانب برداشت از قصه ی خود ساخته ام را به خوانندگان عزیز وا می گذارم . اما این را نوشتم تا به زوج های جوان بگویم که هیچ قدرتی بالاتر از عشق و محبت نیست ، باید بدانیم صبر ، تحمل و مدارا ببر کوهستان را هم رام می کند اینقدر بی جهت خشم و نفرت را نثار هم نکنیم و مرگ و نابودی را برای هم نخواهیم ... خدای من ... خدای مهربان ... آیا روزی می رسد که داخل خانه ، کوچه و خیابان شهر ، میدان زندگی و عرصه ی سیاست ، در همه ی اینها خشم و نفرت جای خود را به عشق و محبت بدهد ...

دوستان من ! هیچ شمشیری علیه عشق وجود ندارد . همه ی تیزی ها در برابر بردباری کند و نا کارامد اند !! به قول معلم شهید دکتر علی شریعتی " وقتی عشق فرمان دهد ، محال سر تسلیم فرود می آورد "

حضرت مولانا چه زیبا گفته است :

عقل تا تدبیر و اندیشه کند / رفته باشد عشق تا هفتم سما

عقل تا جوید شتر از بهر حج / رفته باشد عشق بر کوه صفا

و یا به قول " واسوانی " عارف هندی که : " اگر در قلبتان عشق باشد می توانید هر روز معجزه کنید " ..... آیا ما تجربه ی معجزه عشق را داریم ؟ خدا می داند !

عنوان اصلی : تار موئی از سبیل ببر
عبدالله شاهینی
 مـــرجـــع 


 

 

« تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی »

 




درباره وبلاگ




گر در طلب لقمه نانی ، نانی /

گر در طلب گوهر كانی ، كانی /

این نكته رمز اگر بدانی ، دانی /

هر چیز كه اندر پی آنی ، آنی ...

مـــولانـــا

===============

امام خمینی:

همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند. /

باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :