http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg
http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg








امام خمینی: همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند.

/ باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آفـتـــاب در زنـجـیـــر! ... (اگر از آفتاب بیم نداشتند ، هر شمعی را گردن نمیزدند! ...) - ما این روزها شاهد سقوط انسانها هستیم



آفـتـــاب در زنـجـیـــر! ... (اگر از آفتاب بیم نداشتند ، هر شمعی را گردن نمیزدند! ...)







نوشته شده در تاریخ دوشنبه 19 مهر 1389 توسط عـبــد عـا صـی

 

 ما این روزها شاهد سقوط انسانها هستیم





 بسم رب الشهداء والصدیقین
خدمت همسر بزرگوار شهید ابراهیم همت، خانم بدیهیان
عزیزتر از جانم سلام.

مطالبی كه این روزها درباره من و تو گفته یا نوشته شده، یك بار دیگر خاطرات تمام این سالها را به یادم آورد. شاید بهترین كسی كه حرفهایم را می‌فهمد و می‌توانم با او درد دل كنم، خودِ تو باشی.

من و تو همیشه غم سنگینی را با خود می‌كشیدیم. اما غمی شیرین بود و به آن افتخار می‌كردیم. چون در این غم ما با انسانهایی مانوس بودیم كه همانند شهدای كربلا صعود كردند. به روز عاشورا كه فكر می‌كنم، می‌بینم عاشورا با تمام زشتی‌هایش، زیبا هم هست. رشد انسانها و بهترین روابط انسانی را در آن روز می‌توان دید. در آن روز حر با یك انتخاب به قله انسانیت صعود می‌كند. در دفاع مقدس هم انسانهایی كه اغلب آنها معمولی بودند، با انتخاب درستی كه كردند، از عالم زمینی بریدند و پرواز كردند. خوش به حال شهدا كه در آن زمان شاهد رشد و صعود انسانها بودند.

اما ما این روزها شاهد سقوط انسانها هستیم. شهدا یك یك خاكریزهای اخلاق را فتح می‌كردند و برعكس، این دوستان دیروز ما از خاكریزهای بی‌اخلاقی عبور می‌كنند. و بدتر از همه، فكر می‌كنند برای اسلام است و اشكالی ندارد! یكی از كسانی كه این روزها ما را از تراوشات ذهنیشان بی‌نصیب نگذاشته‌اند، آقای حسین شریعتمداری است.

 همسران سرداران شهید همت وَ باکری
 

 

ایشان چندین سال در راس رسانه‌ای قرار گرفته‌اند كه به راحتی در اختیار تمام مردم ایران قرار می‌گیرد و در این مدت تلاش كرده‌اند طرحی برای تمامی ایرانیانی كه در این سرزمین زندگی می‌كنند، بدهند تا به آن‌جایی برسند كه ایشان در نظر دارند! انگار متوجه نیستند كه انسانها زمین نیستند و نمی‌توان برای ساختن آنها نقشه داد. و تعجبی ندارد كه طبق روال شهرداری فكر می‌كنند هر كس در طرحشان نباشد باید از صحنه روزگار حذف شود!

آقای شریعتمداری فكر می‌كنند در این سالها كار فرهنگی كرده‌اند تا مردم را به دینی كه پیامبرش رحمه للعالمین است، هدایت كنند. اما با كلام قهرآمیزشان همیشه دیگران را آزار داده اند و به بدترین ها متهم كرده‌اند. ایشان ادعا كرده‌اند كه شهدا را بهتر از ما می‌شناسند. اما این حكمشان یك نقیض دارد كه: چرا در این بنده خدا از صفات بارز شهدا دیده نمی‌شود؟! من واقعا برای سقوط افرادی مثل ایشان غصه می‌خورم. و بدتر از آن فكر می‌كنم فرصتشان تنگ است. ایشان خیلی “من” شده‌اند و به فرموده امام خمینی” من شیطان است.”

بگذریم. می‌خواهم از تو بنویسم. از زن جوانی كه سال ۶۲ در پادگان الله اكبر اسلام آباد دیدم. قد بلندی داشت و خوب صحبت می‌كرد. دانشجوی شیمی بود. و شوهرش یكی از آن مردان مرد بود كه خیلی ها آرزوی دیدنش را داشتند.

یادم هست تعریف می‌كردی كه حاجی گفته بود: “وقتی به حج مشرف شدم، از خدا سه چیز خواستم. اول تو را، دوم آنكه خدا دو پسر به من بدهد كه ادامه دهنده راهم باشند و سوم برای یك لحظه هم شده زودتر از امام از دنیا بروم و در كشوری كه نفس امام در آن نیست، زندگی نكنم!” راستی او چه خوب آینده را پیش‌بینی كرده بود!!!

به نظرت اگر امروز حضور فیزیكی داشت، در پاسخ به كسانی كه به خود اجازه می‌دهند برای اثبات تفكراتشان به شعور و انتخاب او توهین كنند، چه پاسخی می‌داد؟! شنیده‌ای كه آقای كوثری، همان فرمانده سابق سپاه محمد‌رسول‌الله، افاضات فرموده كه: “حاجی فرصت نكرد تا سببی ها را مثل خانواده نسبی‌اش تربیت كند.” عزیز دل! واقعا جا دارد از همه زنان هم‌وطن عذرخواهی شود كه نماینده مجلس ما این‌گونه فكر می‌كند.

آن روزی كه شما را در اسلام آباد دیدم، مهدی یك ساله و مصطفی عزیز در راه بود. با شوق و ذوق از این‌كه در دانشگاه كرمانشاه دانشجوی مهمان شده بودی، حرف می‌زدی. چون تو دوست نداشتی از تحصیل عقب بمانی، او هم دوست نداشت از تو دور بماند.

حمید همیشه از تنها ماندن من ناراحت بود و فكر می‌كرد كه عمر من در انتظار بازگشت او به هدر می‌رود. یادم هست توصیه می‌كرد كتاب بخوانم و وقت خود را با مطالعه پر كنم. وقتی تو را دیدم، چقدر خوشحال شدم كه هم‌صحبت خوبی پیدا كرده‌ام و با هم رفیق شدیم. مدتی نگذشت كه حمید شهید شد. آن زمان شما در اصفهان بودید. من تنها و بدون حمید به ارومیه برگشتم. یادم هست وقتی با من تماس گرفتی، چقدر از غم من اندوهگین بودی!

اما فردای آن روز، عزیز تو هم با قافله مجنون همراه شد. و این غم عمیق مشترك، ما را به هم نزدیك‌تر كرد. مدتی كه گذشت، بدون آنكه با هم صحبتی كرده باشیم، هر دو تصمیم گرفتیم به هجرت! احساس می‌كنم هر دو فرار می‌كردیم. قبلا برایت گفته‌ام كه حمید در آخرین سفرمان به ارومیه از من قول گرفته بود كه هیچ وقت به ارومیه بر نگردم. من از جایی فرار می‌كردم كه حمید را آزار داده بود … تو از چه فرار می‌كردی؟

یادم هست آقا مهدی برای كمك به اسكان ما به قم آمده بود. خیلی نگران بود كه من و تو چگونه می‌خواهیم چهار فرزندمان را كه سه تای آنها شیرخوار بودند، در شهری غریب بزرگ كنیم. نمی‌دانم می‌خواست خودش را آرام كند یا ما را، وقتی آن حدیث قدسی را برایمان گفت كه خداوند می‌فرماید: “هر شهیدی كه می‌رود، من جای او را در آن خانه می‌گیرم.”

به كمك آقا مهدی در منزل شهید زین‌الدین ساكن شدیم. می‌دانم تو هم فكر می‌كنی كه آقا مهدی باكری، چه “نسبی” خوبی برای بچه‌ها بود! در همان یك سال بعد از حمید هر كاری می‌توانست برای ما انجام داد. مهمتر از همه، به فكر ما احترام می‌گذاشت. وقتی همه فامیل با رفتن من به قم اعتراض كرده بودند، گفته بود: “هر كجا فاطمه راحت‌تر می‌تواند بچه‌هایش را بزرگ كند، آنجا خوب است.”

یادم هست برادر صالحی همراه تو آمده بود. یك بسیجی كم سن و سال از دوستداران حاجی بود. آن اوایل تا مدتی از تهران برای ما آب می‌آورد تا بچه هایمان كم كم به آب قم عادت كنند! و هر كاری داشتی سعی می‌كرد برایت انجام دهد. و چه شیرین! كه هنوز هم بچه ها به ایشان عمو می‌گویند و برای من و شما هم هنوز برادر صالحی است! بعد از رفتن آقا مهدی و بقیه، من و تو در آن خانه با بچه‌هایمان تنها ماندیم. در غم و شادی های هم شریك شدیم. تو كه در اوج غصه‌هایت، ذوق و شوخ‌طبعی اصفهانی داشتی، گاهی باعث می‌شدی خنده ای بر لبان من بیاید. می‌گفتی: “فاطمه! مثل حاجی می‌خندی! با او هم شوخی می‌كردم، مثل تو می‌خندید.”

عزیزتر از جانم! همیشه زحمت‌ها و امتحان‌ها و غصه‌های تو بیشتر از من بود. ای فامیل سببی همت‌ها! یادت هست مجبور بودی برای گرفتن مستمری شهید، هر ماه در آن شرایط سخت جنگ، ساعت‌ها با دو بچه شیرخواره و یك ساك بر روی شانه، در میان مردان در ترمینال منتظر وسیله‌ای باشی! و ناراحت بودی از آنكه تنها می‌توانستی مصطفی را بغل كنی و مهدی پسر یك ساله و نیمه‌ات مجبور بود خودش راه بیاید.

طفلك وقتی گریه می‌كرد و بغل تو را می‌خواست، مجبور بودی به او بگویی: “مهدی! تو دیگر مرد شده‌ای! خودت باید راه بیایی!!!” … خاطرم هست یك بار وقتی برگشتی، دیدم با حالتی آشفته، در حالی كه هر دو بچه‌ات تب كرده بودند، در آستانه در ایستادی و گفتی: “(نسبی‌ها) گفتند برای آینده بچه ها پس‌انداز می‌خواهیم بكنیم!” و حقوقت را ندادند! آن سه هزار و چهارصد تومان را !!! گفته بودند برای آینده بچه ها یك دستگاه یخچال خریده‌اند! بغلت كردم و با هم گریستیم و گفتم ناراحت نباش با كمك هم زندگی می‌كنیم!!!!

و بالاخره قانون‌ها عوض شد و تو با هوش و مدیریتی كه همیشه از آن بهره‌مند بودی، توانستی یادگاران شهید همت را در بهترین شرایط بزرگ كنی. هر دو افتخار می‌كردیم كه یادگاران شهدا پیش ما هستند و آنها بهترین امانت‌هایشان را به ما كه سببی بودیم، سپردند.

عزیز دل! چقدر دینداری برای من و تو سخت بود! امكانات زیادی برای تو از طرف خانواده خودت می‌توانست فراهم باشد. امكاناتی كه داشتنش برای خیلی‌ها بزرگترین آرزو بود، اما تو به خاطر آرمان‌هایت همه را پس زدی! اگر برای دیگران دینداری حج عمره و سفر كربلا و مشهد بود، برای من و تو داغ دل و هجران و دویدن بود. تو كه بیشتر از همه درد كشیده بودی، بیشتر با مردم همدردی می‌كردی. می‌گفتی وقتی حاجی را به خاك می‌سپردند، از خدا خواستی مثل او در دنیا به تو راحتی ندهد. البته بعدها شوخی می‌كردی كه خدا چه زود حاجتت را داد!

فراموش نمی‌كنم آن زمان اگر بچه‌های جنگ و جبهه می‌خواستند ازدواج كنند، به كمكشان می‌رفتی! یادم نمی‌رود همیشه از تو تعجب می‌كردم كه چرا برای زنانی كه شوهرانشان به جبهه رفته بودند، خرید می‌كنی، در حالی كه خودت تنهایی! خاطرت هست چگونه برای همسران شهدا كه با نامردی از خانه‌هایشان بیرون شده بودند، در به در دنبال خانه می‌گشتی!

اما مهم‌تر از همه، آنچه باعث شد شهید همت در بین جوان‌هایی كه او را ندیده بودند، شناخته شود و جایگاهی پیدا كند، مصاحبه تو با روایت فتح بود. چقدر زیبا از چشمان همت گفتی! چه محجوب از عشقتان گفتی! داستان آن جمله آخر همت در پشت تلفن را همیشه به یاد دارم كه به تو گفته بود: “كاش اینجا بودی و برای حتی ساعتی تو را می‌دیدم!” یادت هست كه همیشه به من می‌گفتی حاجی نگرانت بوده و می‌گفته: “بچه‌ها تو را دارند كه مادر بسیار خوبی هستی و خواهی بود. ولی نمی‌دانم چگونه زن جوانم را در دنیایی تنها بگذارم كه یك مرد در آن پیدا نمی‌شود؟!” و چه نگرانی بجایی بود!…

عزیزتر از جانم! هیچ‌گاه روزی را كه تنها و غریبانه به تهران آمدی تا استخوان‌های برادر ۱۸ ساله‌ات را كه در اسفند سال ۶۲ در مجنون شهید شده بود، بعد از سالها تحویل بگیری، فراموش نخواهم كرد. به یاد دارم من مدرسه بودم و نمی‌توانستم همراه تو بیایم. و تو به تنهایی باقی‌مانده جنازه برادرت را به اصفهان بردی. یادت هست از كارمندی در بنیاد شهید سوال كرده بودی كه “برنامه‌ای برای تشیع ندارید؟!”و او به طعنه گفته بود: “می‌خواهی از این هم سردار رشید بسازی؟؟” كسی خبر دارد كه مجبور شدی تا آخر عمر مادرت، شهادت برادرت را از او مخفی كنی و همیشه سنگینی غم‌ها را به تنهایی بر دوش بكشی؟!

من همواره افتخار می‌كنم كه توفیق داشتم در كنار فرزندان همت بمانم و شاهد بزرگ شدن آنها باشم. من با خانواده شما نسبت خونی ندارم. ولی خدا را شاكرم كه اعتقادات و آرمان‌های مشتركمان باعث شد رابطه ما مثل دو خواهر باشد. حیف كه خانواده نسبی حاجی، قدرتان را ندانست و باید شرمنده روی او باشند!

خدا را شاكرم كه دو ارثیه نیك از شهدا به ما عطا فرمود. یكی قلب شكسته كه قیمت دارد و شاید باعث شود آفت قسی‌القلب شدن از انسان دور شود. كه نتواند ظلم را ببیند و چیزی نگوید و حتی توجیه كند! و دوم آنكه دنیا از چشم ما افتاد! به قول آقا مهدی: “دنیا برای معصومین چه بوده كه برای ما چیزی باشد!” خدا را شكر به خاطر خواسته‌های دنیایی ذلیل نمی‌شویم!

راستی باید به آقای كوثری هم تذكر بدهیم كه كمك به خانواده شهید، گرفتن مراسم سالگرد نیست. خوشبختانه ما به كمك خدا و شهدا ۲۶ سال، نه با بیت المال بلكه با حقوق حلال معلمی، در خانه خود برای شهیدانمان سالگرد گرفته‌ایم و احتیاج به سركشی ایشان هم نداشته‌ایم. سرپرست ما خدا بود و ارواح مطهر شهدا كه به تایید اطرافیانمان هیچ‌وقت ما را تنها نگذاشته اند. اگر ایشان به سرپرست نیاز داشتند، می‌توانند روی ما حساب كنند. و الحمد لله كه اگر سواد و علم ما از ایشان بیشتر نباشد، كمتر هم نبوده كه به هدایت و راهنمایی امثال ایشان نیاز داشته باشیم!

چند روز در فكر این بودم مطلبی برای كسانی كه در حق تو جفا كرده‌اند، بنویسم. اما نه برای اینكه بخواهم از تو دفاع كنم. بلكه به خاطر كسانی كه این صحبت‌ها را می‌شنوند و به غیبت و گناه می‌افتند. ما همیشه سعی كرده‌ایم اخلاق را رعایت كنیم. نمی‌دانم چرا دوست دارند مجبورمان كنند خاطراتی را تعریف كنیم كه ممكن است آبرو از خیلی‌ها ببرد. اینها را برای آن نگفتم كه دلمان خنك شود، فقط نیتم این بود كه مردم بی‌گناه در راه رسیدن عده‌ای به خواسته‌های دنیایی‌شان، به گناه نیفتند.
والسلام
دوستدارت
فاطمه امیرانی
مهر سال ۸۹

 مـــرجـــع

 

« تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی »

 

   




درباره وبلاگ




گر در طلب لقمه نانی ، نانی /

گر در طلب گوهر كانی ، كانی /

این نكته رمز اگر بدانی ، دانی /

هر چیز كه اندر پی آنی ، آنی ...

مـــولانـــا

===============

امام خمینی:

همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند. /

باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :