تبلیغات






http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg
http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg








امام خمینی: همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند.

/ باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آفـتـــاب در زنـجـیـــر! ... (اگر از آفتاب بیم نداشتند ، هر شمعی را گردن نمیزدند! ...) - تعریف و تعجب قصاب...



آفـتـــاب در زنـجـیـــر! ... (اگر از آفتاب بیم نداشتند ، هر شمعی را گردن نمیزدند! ...)







نوشته شده در تاریخ جمعه 1 شهریور 1392 توسط عـبــد عـا صـی

     

تعریف و تعجب قصاب...

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


  بسم الله الرحمن الرحیم


 کارد تیز قصابی را بین دهان و دندانش قرار داده بود!. با دست راستش ضربات محکم ساطور را بر لاشه ی آویزان گوسفندی می کوبید. هر بار با گذاشتن ساطور روی پیشخوان، با کارد مشغول بریدن گوشت ها می شد. دیگر دهانش آزاد بود و فرصتی برای سخن با مشتریان می یافت. بیشتر مشتریان نیز فقط گوش می دادند. او نیز هر بار ، تازه ای برای گفتن داشت.
از هر دری سخنی می گفت. از زمانه و برخی مردمانش می نالید. پیرزنی سلام کرد. چادر رنگ و رو رفته اش را چنان به خود پیچیده بود. که هرگز قابل شناسایی نبود. طرز راه رفتن، حجاب تنگ و تیر و لحن سخن گفتنش، داشتن سن و سالی را بر او نشان می داد. معلوم نبود چه می گفت!. آخر دو طرف چادرش را با دندان هایش گرفته بود. دست نحیفش را از زیر چادر بیرون آورد. کاغذی موچاله را به قصاب داد. او نیز سری تکان داد. لب هایش را از زیر سبیل کلفتش تکان می داد و زیر لب چیزی گفت. پیرزن سر برگرداند و انگار ورد می خواند. معلوم بود. دعا می کرد.
بیرحمانه ساطور بر استخوان می زد. دوباره کارد از دهان برداشت و سخن آغاز کرد. «کم و بیش از این مشتریا دارم. قبض گازی، آبی برقی چیزی را می یارند. دیگرونی هم کم یا زیاد کمک می کنند. یا مبلغی اضافه میاد. به یکی دیگه، یا یه مبلغی باید اضافه کنم.»
-خدا خیرتون بده. هم اینا بر آدم می مونه
یه نگاهی بهش کرد. سری تکان داد و گفت: «طرف ماه قبل اومده، پرسیده گوساله ی زنده داری؟ گفتم بله. چه قیمیتی می خوای؟ میگه یک و نیم دو بیشتر نشه. امر فرمودند: صبح روز گناه، دم تکیه... جلو هیئت.... سر ببرید. گفتیم: چَـــــــشم. بردیم و سر بریدیم. گفتند: گوشتش و بدید آشپزخونه ی هیئت، اگه فقیر مقیر هم سراغ داری، براش ببر. امرشون اطاعت کردیم. یه چک یک و هفتصدی هم، بابتش گرفتیم. یه مقداری از گوشت گوساله هم قسمت امثال این پیرزن بود...
-خدا اگه به کسی چیزی داد. لیاقتش را هم بده. بخشش و کرمش را هم بده. تا از پرتو وجودش لااقل یه عده ی دیگم به نوایی برسن..
قصاب سر تکون می داد!. نوک سبیلش و زیر دندونش می جوید!. آهی از سر افسوس کشید و گفت:«موندم والا، این چه جامعه یه، میگم چه حکمتیه تو خلقتش، تو تقسیمش، اون مکافات داره یا پاداش؟ سرنوشت اون یکی چیه؟ آخر و عاقبت هر یکیمون چی میشه؟!»
خدا خودش به دونه دونه کاراش عالم و داناست. به یکی میده. دست و بخشش هم، بهش میده تا هوای اونی که شاید به دلیلی بهش نداده را هم داشته باشه.
دوباره سرشو تکون داد: «نه، نه خبر نداری که اون یکی که بهش نداده. اونی که با واسطه ی من قبض آب و برقش پرداخت میشه. اونی که با واسطه ی من اون گوشت نذری بدسش می رسه، اون دارنده را به دنیا آورده! این پیرزن مادر همون طرف که گوساله را نذر کرد!. اینا برام عجیبه!!

 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

     




درباره وبلاگ




گر در طلب لقمه نانی ، نانی /

گر در طلب گوهر كانی ، كانی /

این نكته رمز اگر بدانی ، دانی /

هر چیز كه اندر پی آنی ، آنی ...

مـــولانـــا

===============

امام خمینی:

همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند. /

باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :