http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg
http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg








امام خمینی: همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند.

/ باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آفـتـــاب در زنـجـیـــر! ... (اگر از آفتاب بیم نداشتند ، هر شمعی را گردن نمیزدند! ...) - فكر كردی خـیـلی مـــرد رنـــدی !؟ ...



آفـتـــاب در زنـجـیـــر! ... (اگر از آفتاب بیم نداشتند ، هر شمعی را گردن نمیزدند! ...)







نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 27 آذر 1392 توسط عـبــد عـا صـی

 

 فكر كردی خـیـلی مـــرد رنـــدی !؟ ... 

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


  بسم الله الرحمن الرحیم

 نــه جانم ! این ‹‹ رند ›› با اون ‹‹ رند ›› ی كه خواجه حافظ فرمودن ، زمین تا
آسمون فرق داره. بفرمایین ! خودتون قضاوت كنین.

روزی ، روزگاری ، خلیفهء عبّاسی ای بود بنام ‹‹ منصور دوانقی ›› كه به
خساست و مكّاری معروف شده بود0 این آدم ادّعا میكرد كه اهل شعر و ادبــه ،
و حامی فرهنگ و ادبیات ... هر شاعری كه به دربار میومد و میخواست شعر
جدیدش رو بخونه ، باهاش شرط میكرد :
ــ اگه كسی این شعر رو قبلا شنیده باشه ، یا ثابت بشه كه شعر از شاعر
دیگه ای ست ، از صله و جایزه خبری نیست ، در غیر این صورت هموزن طومار
شعرت بهت سكّه میدم.
بعد از اینكه شاعر بیچاره شعرش رو میخوند ، آب پاكی رو میریخت رو دستش
و بقول بعضیا ‹‹ سنگ رو یخش میكرد ››. اوّل خودش شروع میكرد به خوندن اون
شعر ، بعد غلامش كه در عرصهء فرهنگی حضور داشت ! و دست آخری هم ،
كنیزكی از پشت پرده شروع میكرد به افاضهء فضل ! ... اونوقت منصور با ریشخند
به شاعر بیچاره میگفت :
ــ نه فقط من ، بلكه این غلام و كنیزك هم قبلاً این شعر رو شنیدن !؟
شاعر فلك زده هم ، ‹‹ هاج و واج ›› ، دُمش رو میذاشت رو كولش و میرفت.
تعجّب میكنین كه ‹‹ جریان چی بوده ›› !؟ هـیـچـّی ... ، اصل جریان ‹‹ مـكـر و
فـر یـب ›› بوده و حـا فـظـهء قـویّ این سه نفر ...
ا مّـــا ا ا ا ! یــه روز یــه شاعر زیركی پیدا میشه و بعد از شنیدن شرط و
شروط های خلیفه ، شروع میكنه شعرش رو ‹‹ از بــر ›› خوندن0 اینم بگم كه
جناب شاعر ، لباس عشایر رو پوشیده و صورتش رو هم طوری پوشونده بود كه
فقط چشماش دیده میشد0 و امّا شعر این شاعر 000 انقدر پیچیده و سخت بود
كه به راحتی نمیشد فهمیدش ، چه برسه به ‹‹ از بــر ›› تكرار كردنش ...
خلیفه كه تو گـل گـیـر كرده بودش ›› ، به شاعر گفتش كه طومار شعرش رو بده
تا هموزنش سكّه بگیره0 جناب شاعر تو دلش گفت : " الان حالیت میكنم ، فكر
كردی ‹‹ خیلی مـرد رنـدی ›› ! و رو به منصور ، خلیفهء عبّاسی كرد و گفت :
ــ می بخشید ! من كاغذ پیدا نكردم و شعرمو رو سنگ نوشتم ، بیرون ، بار
شُترمه !!! میرم بیارمش.
سنگ نوشته رو كه اورد ، منصور دید كه چه لوحی ! یــه سـتـون سنگـیّـه !
همهء خزانه رو هم كه بده ، هـمـو ز ن این سنگ نمیشه0 با هوش و ذكاوتی
كه داشت ‹‹ شـصـتـش خـبـر دار شد ›› و پرسید :
ــ ببینم !؟ تو ‹‹ اصمعی ›› ، همون شاعر معروف نیستی؟
اونوقت ، ‹‹ اصمعی ›› ، بقول معروف ، ‹‹ نقاب از چهره برمیداره ››.

 برگرفته از وبلاگ :    د نـیــــا 

 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی





درباره وبلاگ




گر در طلب لقمه نانی ، نانی /

گر در طلب گوهر كانی ، كانی /

این نكته رمز اگر بدانی ، دانی /

هر چیز كه اندر پی آنی ، آنی ...

مـــولانـــا

===============

امام خمینی:

همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند. /

باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :