http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg
http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg








امام خمینی: همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند.

/ باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آفـتـــاب در زنـجـیـــر! ... (اگر از آفتاب بیم نداشتند ، هر شمعی را گردن نمیزدند! ...) - یک یا علی ...



آفـتـــاب در زنـجـیـــر! ... (اگر از آفتاب بیم نداشتند ، هر شمعی را گردن نمیزدند! ...)







نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 26 دی 1392 توسط عـبــد عـا صـی


  یک یا علی  ...   

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


  بسم الله الرحمن الرحیم

 حاج‌آقا عمامه سفید و بزرگش را جلو می‌كشد. محاسن بلندش را مرتب می‌كند،‌ روی منبر جابه‌جا می‌شود و ادامه می‌دهد:
«قال‌ الله الحكیم فی كتابه: والذین یكنزون الذهب و الفضه و لا ینفقونها فی سبیل الله و بشرهم بعذاب الیم.
مناسب دیدم برای خاتمه كلام این مطلب را به همه برادران و خواهران اشاره كنم،‌ البته چهره‌های نورانی در مجلس می‌بینم و اساتید و سروران هم تشریف دارند. مِن باب تذكر به حقیر روسیاه عرض می‌كنم.
خداوند در قرآن می‌فرماید: كسانی كه پول جمع می‌كنید،‌ حرص دنیا رو می‌زنید، حواستون باشه، اونور عذاب سختی واستون فراهمه.
اذجاء الاحتمال بطل الاستدلال، این همه دم از معاد می‌زنند، شما را به روح امام حسین به قیامت فكر كنید.
همه بحمدالله اهل مطالعه هستند و مطلع. نباشد توی این محرمی كسی از ما این طور باشدها. بیاییم همین جا با امام حسین عهد ببندیم یك كمی هم آخرت رو در نظر داشته باشیم. و آخر دعوانا ان‌الحمدالله.
یك جمله بگویم و از همتون التماس دعا، دوستان هستند شما رو به فیض می‌رسونند.»
حاج‌آقا بغضی می‌كند، اشك از چشمانش جاری می‌شود و با هق‌هق می‌گوید: «امام حسین مالشو، جونشو، بچه‌هاشو برای دین داد، قربون امام حسین برم كه یك تاریخ رو با این عاشوراش آگاه كرد.
خدا ما را عامل به قرآن قرار بده،‌ خدا هدف ما را جلب رضایت خودت قرار بده، خدا گناهان ما را بریز، خدا آبروی ما مریز.
و صلی‌الله علی سیدنا محمد و آله.»
حاج‌آقا پشت بلندگو چند دقیقه‌ای گریه‌اش را ادامه می‌دهد و با چشمان گریان از بالای منبر پایین می‌آید. عبایش را مرتب می‌كند و از میان جمعیتی كه حالا به احترام او تمام قد ایستاده‌اند و برایش راه باز كرده‌اند می‌گذرد:
ـ حاج‌آقا تو این شب‌ها خیلی التماس دعا.
- حاج‌آقا مستفیض شدیم،‌ مأجور انشاءالله.
- حاج‌آقا ما رو از دعای خیر فراموش نكنید.
- حاج‌آقا...
دیگر به در مسجد رسیده،‌ نعلین‌هایش را كه جفت كرده‌اند،‌ می‌پوشد و یك‌راست به دفتر مسجد می‌رود.
پشت میز مردی مسن با محاسن جوگندمی، شالی سبز و كتی رنگ و رو رفته نشسته و هنوز چشم‌هایش گریان است.
حاج‌‌آقا كه وارد می‌شود به طرف در می‌دود،‌ خم می‌شود،‌ دست حاج‌آقا را می‌بوسد و می‌گوید:
«دستتون درد نكنه حاج‌آقا. طیب‌الله انفاسكم. عجب منبری بود. خدا از سروری كمتون نكنه. اجرتون با امام حسین.»
حاج‌آقا خودش را روی یكی از صندلی‌ها می‌اندازد،‌ دو طرف قبایش را به زحمت به‌هم می‌رساند، تسبیحش را می‌چرخاند و می‌گوید:
«خدا قبول كنه سید. ما كه كاری نكردیم.»
بعد انگار كه حرفی را در دهانش می‌چرخاند با طمأنینه ادامه می‌دهد:
«سیدجان، غرض از مزاحمت، خدمت رسیدیم مِن‌باب مقوله معهود كه با هم قرار داشتیم.»
سید چند ثانیه‌ای ماتش می‌برد، بعد یك‌دفعه به طرف میز می‌‌رود. و با حالت دست‌پاچه‌ای می‌گوید:
«اختیار دارین حاج‌آقا، بزرگواری كردین، وظیفه ما بود خدمتتون برسیم.»
بعد پاكتی را از كشوی داخل میز بر‌می‌دارد و دو دستی خدمت حاج‌آقا تقدیم می‌كند. حاج‌آقا پاكت را با اكراه می‌گیرد، دستی به محاسنش می‌كشد و می‌‌گوید:
«ببخشید سید،‌ چون گفته بودید آمدیم خدمتتون. والا‌ خدا رو شاهد می‌گیرم كه ما به جهت این صحبت‌ها بالای منبر نمی‌رویم.
ضرر لایستدرك‌ هم كه نیست. خدا رو شاهد می‌گیرم به خون امام حسین وظیفه خودمون می‌دونیم. حالا كه به ما عنایتی هست و افاضه‌ای می‌شود جماعت هم بی‌بهره نمونن. به هر‌ طریق خدا هدایت این خلق رو دست ما داده، البته كه «یهدی من‌ یشاء و یظل من یشاء»، اما مشی و سیر الی‌الله هم استاد و پیر می‌خواد و همه مطلع‌اند كه...»
سید با همان دست‌پاچگی وسط حرف حاج‌آقا می‌پرد و می‌گوید:
«حاج‌آقا جسارتاً، اختیار دارین، همه ما می‌دونیم كه بزرگواری و لطف شماست كه قدم بر چشم ما می‌گذارین و همه رو...»
حاج‌آقا عمامه‌اش را روی سرش جابه‌جا می‌كند و بی‌توجه به گفته‌های سید و زیر عبا، طوری كه سید نبیند پاكت را باز می‌كند و چك‌های پنجاه تومانی را می‌شمارد. دو، چهار،‌ فقط دویست هزار تومان.
یك‌دفعه بر‌می‌آشوبد. وسط حرف سید می‌پرد، لحنش عوض شده و از وقار و متانت افتاده:
«غفرك‌الله سید، اصلاً از شما توقع نداشتم. ما كه با هم قرار گذاشته بودیم؛ برادر فسخ قول كردی. این مبلغ نصف اون قیمتی هم نیست كه گفته بودم. عزیز من هر شب چهار هزار نفر پای منبر ما گریه می‌كنند.»
از عصبانیت حاج‌آقا اندكی كاسته شده. موضع موعظه می‌گیرد و با صدایی آرام‌تر می‌گوید:
«برادر من،‌ ما برای رسیدن به این اسم خیلی زحمت كشیده‌ایم. شما با این كارتون روحانیت رو تحقیر كردین، تلاش‌‌ها و زحمات حوزه ‌رو زیر سؤال بردین، اصلاً حالا كه فكر می‌كنم می‌بینم مگر كسانی كه به اسلام و مسلمین ضربه زدند، چه كارهایی غیر از این كرده‌اند،‌ غفرك‌الله سید.»
حاج‌آقا گلویی صاف می‌كند، تسبیحش را دور انگشتانش سفت می‌كند:
«ببین سید،‌ برای نُه شب دیگر، برو به دنبال یك طلبه جوان كه نصف این پول هم واسش زیاده،‌ خیلی‌ها دنبال ما هستن و ارزش حرف‌های ما رو می‌فهمن، یا علی آقاجون.»
حاج‌آقا بی‌درنگ بر‌می‌خیزد و راه در خروجی را پیش می‌گیرد، بدون این كه به التماس‌ها و خواهش‌های سید اندك توجهی بكند:
«حاج‌آقا یك لحظه تأمل بفرمایید. عرض می‌كنم. ان‌شاءالله تو همین دهه اول كم كسری‌هایش را تقدیم می‌كنم،‌ بانی جور نشده، ما كه سر قولمون هستیم...»
حاج‌آقا حالا به ماشینش رسیده،‌ راننده از جا می‌پرد. در عقب بنز را باز می‌كند و حاج‌آقا روی صندلی خودش ولو می‌كند.
از خیابان ایران تا نیاوران به چند دسته برمی‌خورد و حاج‌آقا به هر كدام كه می‌رسد، می‌گوید:
« تو رو خدا نگاه كن، عوض این كه برن پای صحبت یه آدم حسابی بنشینند، بی‌خود علم و كتل هوا می‌كنند.»
چرت حاج‌آقا با صدای صحبت راننده با مرد جوانی جلوی خانه پاره می‌شود: «سید خدمت حاج‌آقا خیلی سلام رسوندند، معذرت‌خواهی كردند و گفتند این پاكت رو خدمتشون تقدیم كنید و بگید ان‌شاءالله فردا شب هم خدمتشون باشیم.»
جوان سوار موتور می‌شود و با صدایی نتراشیده دور می‌شود. راننده هم پاكت را به حاج‌آقا می‌دهد.
حاج‌آقا در حالی كه پیاده می‌شود، می‌گوید:
« عبا و عمامه‌ام را بگذار تو اتاق جلو باغ. فردا هم صبح زود این‌جا باش. ساعت هفت یك جا منبر دارم. الان هم برو دنبال منزل، رفتند خونه‌ی مادرشون.»
و به سمت عمارت داخل باغ می‌رود.
حاج‌آقا نعلینش را در می‌آورد، موبایلش را خاموش می‌كند و كلید می‌اندازد.
چراغ كه روشن می‌كند،‌ جا می‌خورد،‌ احساس می‌كند قلبش می‌سوزد. چند دقیقه‌ای مات و مبهوت به فضای داخل خانه می‌نگرد. پایش سست می‌شود. نمی‌داند باید داد بزند یا گریه كند،‌ شقیقه‌هایش تیر می‌كشد و سینه‌اش درد می‌گیرد. خانه خالی است. دزد حتی یك قاب را هم روی دیوار باقی نگذاشته. بی‌اختیار گریه‌اش می‌گیرد. به در تكیه می‌دهد. چشمش به كاغذی می‌افتد كه روی آینه مقابل در چسبانده شده، با خطی درشت و ناخوانا كه آشفتگی و عجله نویسنده در آن مشهود است، نوشته شده:
« حاجی این خونه و تمام اسباب و وسایلی رو كه با هزار تا یا حسین جمع كرده بودی، همه رو با یك یاعلی بردم.»

«سید علی شجاعی »


   وبلاگ دنیا  

1383/01/29

 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

 




درباره وبلاگ




گر در طلب لقمه نانی ، نانی /

گر در طلب گوهر كانی ، كانی /

این نكته رمز اگر بدانی ، دانی /

هر چیز كه اندر پی آنی ، آنی ...

مـــولانـــا

===============

امام خمینی:

همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند. /

باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :