تبلیغات






http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg
http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg








امام خمینی: همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند.

/ باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آفـتـــاب در زنـجـیـــر! ... (اگر از آفتاب بیم نداشتند ، هر شمعی را گردن نمیزدند! ...) - امشب نیمه شب خورشید می-تابد ...



آفـتـــاب در زنـجـیـــر! ... (اگر از آفتاب بیم نداشتند ، هر شمعی را گردن نمیزدند! ...)







نوشته شده در تاریخ یکشنبه 29 دی 1392 توسط عـبــد عـا صـی

http://s5.picofile.com/file/8109705718/MOHAMMAD_RASULOLL8H_1.jpeg

http://s5.picofile.com/file/8109705868/MOHAMMAD_S_A_MYL8D_1.jpeg

http://s5.picofile.com/file/8109705984/MOHAMMAD_S_A_EM8M_JA_AFARE_S8DEQ_A_S_1.jpeg

   امشب نیمه شب خورشید می-تابد ...  


  بسم الله الرحمن الرحیم


زمین‌ و آسمان‌ «مكه‌» آن ‌شب‌ نور باران‌ بود
و موج‌ عطر گل‌ در پرنیان‌ باد می‌پیچید ـ
امید زندگی‌ در جان‌ موجودات‌ می‌جوشید ـ
هوا آغشته‌ با عطر شفابخش‌ بهاران‌ بود

شبی‌ مرموز و رؤیایی‌ ـ
به‌ شهر «مكه‌»، مهد پاكجانان‌، دختر مهتاب‌ می‌خندید
شبانگه‌ ساحت‌ «ام‌القری‌» در خواب‌ می‌خندید
ز باغ‌ آسمان‌ نیلگون‌ صاف‌ و مهتابی‌ ـ
دمادم‌ بس‌ ستاره‌ می‌شكفت‌ و آسمان‌ پولك‌نشان‌ می‌شد
صدای‌ حمد و تهلیل‌ شباویزان‌ خوش‌آهنگ‌ ـ
به‌سوی‌ كهكشان‌ می‌شد
دل‌ سیاره‌ها در آسمان‌ حال‌ تپیدن‌ داشت‌ ـ
و دست‌ باغبان‌ آفرینش‌ در چنان‌ حالت‌ ـ
سر «گل‌ آفریدن‌» داشت‌

شگفتیخانة‌ «ام‌القری‌» در انتظار رویدادی‌ بود
شب‌ جهل‌ و ستمكاری‌ ـ
به‌ امید طلوع‌ بامدادی‌ بود
سراسر دستگاه‌ آفرینش‌ اضطرابی‌ داشت‌
و نبض‌ كائنات‌ از انتظاری‌ دمبدم‌ می‌زد
همه‌ سیاره‌ها در گوش‌ هم‌ آهسته‌ می‌گفتند
كه‌: امشب‌ نیمه‌شب‌ خورشید می‌تابد
ز شرق‌ آفرینش‌ اختر امید می‌تابد

در آن‌ حال‌ «آمنه‌» در عالم‌ سرگشتگی‌ می‌دید:
به‌بام‌ خانه‌اش‌ بس‌ آبشار نور می‌بارد
و هردم‌ یك‌ ستاره‌ در سرایش‌ می‌چكد رنگین‌ و نورانی‌
وزین‌ قدرت‌نمائی‌ها نصیب‌ او ـ
شگفتی‌ بود و حیرانی‌

در آن‌ دم‌ مرغكی‌ را دید با پرهای‌ یاقوتی‌
و منقاری‌ زمردفام‌
كه‌ سویش‌ پر كشید از بام‌ ـ
و در صحن‌ سرا پر زد
و پرهای‌ پرندین‌ را به‌ پهلوی‌ زن‌ درد آشنا سائید
بناگه‌ درد او آرام‌ شد، آرام‌
به‌ كوته‌ لحظه‌ای‌ گرداند سر را «آمنه‌» با هالة‌ امید
تنش‌ نیرو گرفت‌ و در دلش‌ نور خدا تابید
چو دید آن‌ حاصل‌ كون‌ و مكان‌ و لطف‌ سرمد را ـ
دو چشمش‌ برق‌ زد تا دید رخشانچهر «احمد» را ـ
شنید از هر كران‌ عطر دلاویز محمد را
سپس‌ بشنید این‌ گفتار وحی‌آمیز:
ـ الا، ای‌ «آمنه‌» ای‌ مادر پیغمبر خاتم‌ !
سرایت‌ خانة‌ توحید ما باد و مُشیّد باد
سعادت‌ همره‌ جان‌ تو و جان‌ «محمد» باد

بدو بخشیده‌ایم‌ ای‌ «آمنه‌» ای‌ مادر تقوا!
صدای‌ دلكش‌ «داوود» و حب‌ «دانیال‌» و عصمت‌ «یحیی‌»
به‌فرزند تو بخشیدیم‌:
كردار «خلیل‌» و قول‌ «اسماعیل‌» و حسن‌ چهرة‌ «یوسف‌»
شكیب‌ «موسی‌ عمران‌» و زهد و عفت‌ «عیسی‌»
بدو دادیم‌: خلق‌ «آدم‌» و نیروی‌ «نوح‌» و طاعت‌ «یونس‌»
وقار و صولت‌ «الیاس‌» و صبر بی‌حد «ایوب‌»

بود فرزند تو یكتا ـ
بود دلبند تو محبوب‌
سراسر پاك‌ ـ
سراپا خوب‌.

دو گوش‌ «آمنه‌» بروحی‌ ذات‌ پاك‌ سرمد بود
دو چشم‌ «آمنه‌» در چشم‌ رخشان‌ «محمد» بود ـ
كه‌ ناگه‌ دید روی‌ دخترانی‌ آسمانی‌ را ـ
به‌ دست‌ این‌ یكی‌ ابریق‌ سیمین‌، در كف‌ آن‌ دیگری‌ تشت‌ زمرد بود
دگر حوری‌، پرندی‌ چون‌ گل‌ مهتاب‌ در كف‌ داشت‌
«محمد» را چو مروارید غلتان‌ شستشو دادند
سپس‌ از آستین‌ كردند بیرون‌ «دست‌ قدرت‌» را ـ
زدند از سوی‌ درگاه‌ خداوندی‌ ـ
میان‌ شانه‌های‌ حضرتش‌ «مُهر نبوت‌» را
سپس‌ در پرنیانی‌ نقره‌گون‌، آرام‌ پیچیدند
وز آنجا «آسمانی‌ دختران‌» بر عرش‌ كوچیدند

همان‌ شب‌ قصه‌ پردازان‌ ایرانی‌ خبر دادند:
كه‌ آمد تكسواری‌ در «مدائن‌» سوی‌ «نوشروان‌»
و گفت‌: ای‌ پادشه‌ «آتشكدة‌ آذرگشسب‌» ما ـ
كه‌ صدها سال‌ روشن‌ بود ـ
هم‌ امشب‌ ناگهان‌ خاموش‌ شد، خاموش‌
به‌ یثرب‌ یك‌ یهودی‌ بر فراز قله‌ای‌ فریاد را سر داد:
كه‌ امشب‌ اختری‌ تابنده‌ پیدا شد
و این‌ نجم‌ درخشان‌ اختر فرزند «عبدالله» ـ
نوین‌ پیغمبر پاك‌ خداوندست‌
و انسانی‌ كرامندست‌.

یكی‌ مرد عرب‌ امّا بیابانگرد و صحرایی‌
قدم‌ بگذاشت‌ در «ام‌القری‌» وین‌ شعر خوش‌ برخواند:
«كه‌ای‌ یاران‌ مگر دیشب‌ به‌ خواب‌ مرگ‌ پیوستید؟
چه‌ كس‌ دید از شما آن‌ روشنان‌ آسمانی‌ را؟

كه‌ دید از «مكیان‌» آن‌ ماهتاب‌ پرنیانی‌ را؟
زمین‌ و آسمان‌ «مكّه‌» دیشب‌ نور باران‌ بود
هوا آغشته‌ با عطر شفابخش‌ بهاران‌ بود
بیابان‌ بود و تنهایی‌ و من‌ دیدم‌ ـ
كه‌ از هر سو ستاره‌ در زمین‌ ما فرود آمد
به‌ چشم‌ خویش‌ دیدم‌ ماه‌ را از جای‌ خود كندند ـ
ز هر سو در بیابان‌ عطر مشك‌ و بوی‌ عود آمد
بیابان‌ بود و من‌، امّا چه‌ مهتاب‌ دلارایی‌!
بیابان‌ بود و من‌، امّا چه‌ اخترهای‌ زیبایی‌!
بیابان‌، رازها دارد
ولی‌ در شهر، آن‌ اسرار، پیدا نیست‌
بیابان‌، نقش‌ها دارد كه‌ در شهر آشكارا نیست‌
كجا بودید ای‌ یاران‌؟!
كه‌ دیشب‌ آسمانیها زمین‌ «مكه‌» را كردند گلباران‌
ولی‌ گل‌ نه‌، ستاره‌ بود جای‌ گل‌
زمین‌ و آسمان‌ «مكه‌» دیشب‌ نورباران‌ بود
هوا آغشته‌ با عطر شفابخش‌ بهاران‌ بود».

روانت‌ شادمان‌ بادا!
كجایی‌ ای‌ عرب‌ ای‌ ساربان‌ پیر صحرایی‌؟!
كجایی‌ ای‌ بیابانگرد روشن‌ رای‌ بطحایی‌؟!
كه‌ اینك‌ بر فراز چرخ‌، بینی‌ نام‌ «احمد» را
و درهر موج‌ بینی‌ اوج‌ گلبانگ‌ «محمد» را
«محمّد» زنده‌ و جاوید خواهد ماند
«محمّد» تا ابد تابنده‌ چون‌ خورشید خواهد ماند
جهانی‌ نیك‌ می‌داند ـ
كه‌ نامی‌ همچو نام‌ پاك‌ «پیغمبر» مؤید نیست‌
و مردی‌ زیر این‌ سبز آسمان‌ همتای‌ «احمد» نیست‌
زمین‌ ویرانه‌ باد و سرنگون‌ باد آسمان‌ پیر ـ
اگر بینیم‌ روزی‌ در جهان‌ نام‌ «محمد» نیست‌.


  «مهدی‌ سهیلی»  ‌

 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی





درباره وبلاگ




گر در طلب لقمه نانی ، نانی /

گر در طلب گوهر كانی ، كانی /

این نكته رمز اگر بدانی ، دانی /

هر چیز كه اندر پی آنی ، آنی ...

مـــولانـــا

===============

امام خمینی:

همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند. /

باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :