http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg
http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg








امام خمینی: همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند.

/ باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آفـتـــاب در زنـجـیـــر! ... (اگر از آفتاب بیم نداشتند ، هر شمعی را گردن نمیزدند! ...) - َبلوای نون بربری



آفـتـــاب در زنـجـیـــر! ... (اگر از آفتاب بیم نداشتند ، هر شمعی را گردن نمیزدند! ...)







نوشته شده در تاریخ شنبه 2 فروردین 1393 توسط عـبــد عـا صـی

 

 

  جهت  مراجعه به مرجع متن،  یا عنوان اصلی،  به پیوند فوق اشاره کنید


  بسم  الله الرحمن الرحیم

 البته می دانید  كه موضوع انشاء این هفتهء ما انتخابی بوده است. یعنی آقا معلم خودشان گفتند كه  یا راجع به روز پدر بنویسیم یا راجع به بخشش بنویسیم. من كه حضرت علی را بیشتر  از همهء عالم دوست دارم موضوع بخشش را انتخاب كرده-ام. حضرت علی آنقدر بخشش داشتند  كه بچه هایش هم از او یاد گرفتند و او را الگوی خود كردند. به خاطر همین است كه  یك سال را سال علی و سال بعد را سال امام حسین گذاشتند. من از پدرم پرسیدم كه چرا  بعد از سال حضرت علی و آن همه سفارش در تلویزیون و رادیو چرا سال بعد را سال امام  حسن نگذاشتند. پدرم یك حرفی زد كه معنی اش همین شعر شاعر است كه گفته صلاح مملكت  خود خسروان دانند. ولی من توی قلبم هنوز ناراحت این هستم كه چرا سال امام حسن نداشته  ایم. امسال را هم كه سال خدمت گذاری گذاشته اند. حتما معنی بخشش و فداكاری را میدهد  كه آقای مدیر هم سر صف در بارهء بخشش و فداكاری صحبت می كند. آقای مدیر می گفت  كه شهیدهای ما هم بخشش و فداكاری داشته-اند و شاگرد مكتب امام حسین بوده-اند. من  هم امام حسین را خیلی دوست دارم و برایش سینه می زنم. انشاالله بزرگ كه شدم سعی  میکنم كه شاگرد خوبی باشم و هم برایش زنجیر بزنم و هم برایش بخشش داشته باشم. خدا  كند تلویزیون ما كه این همه بخشش را دوست دارد و خدمت گذاری را هم دوست دارد اسم  سال بعد را سال امام حسن بگذارد. مادر بزرگم میگوید كه امام حسن هم مثل بقیهء خانواده  اش بخشش داشته و غذای خود را به فقیر بیچاره-ها می داده است. پس ما از همین حالا  كه كلاس سوّم هستیم باید امام حسن و بخشش را دوست داشته باشیم و به حرف آقا معلّم  و حرف تلویزیون و رادیو را دربارهء بخشش و خدمت به مردم عمل كنیم. ما باید اگر  دوست مان تغذیه نیاورده بود به او بخشش كنیم. ما همان نان بربری بیات را هم باید  با او بخشش كنیم و با او تقسیم كنیم. پس از این انشاء نتیجه می گیریم كه امام حسن  هم بخشش داشته و ما هم مثل یك مسلمان خوب باید بخشش و خدمت گذاری كنیم.

  وبلاگ دنیا ،
 

  نوشته : «عـبــد عـا صـی »  ،

 شهریور 1382

 

 

    َبلوای نون بربری (2)  

  جهت مراجعه  به مرجع متن،  یا عنوان اصلی،  به پیوند فوق اشاره کنید

  بسم الله  الرحمن الرحیم

 با همون  دستش كه تسبیح داشت دو سه بار آروم و یواش به شیشهء دفتر زد. یك صدائی انگار  به گوش رسید ، یعنی بیا تو ...
ـــ سلام علیكم.
دو نفر تو دفتر بودن ، یكی شون پشت میز نشسته بود و داشت به حرفای خصوصی طرف  مقابل گوش میداد ؛ آخه با وارد شدن ارباب رجوع ( همون كلمه بی مسمائی كه به  متلك بیشتر نزدیكه ) صداشو پائین آورد ، و آب و تاب و هیجان شو زیاد كرد. اون  كه پشت میز نشسته بود ، ایثار و فروتنی ای بخرج داد و با تكون دادن سر و حركت  كوتاه لباش ، جواب سلامی عنایت فرمود.
پیر مرد تازه وارد به رسم ادب قدیمیا همونطور سر پا وایساد. دو سه دیقه-ای  كه گذشت ، پیرمرد دستی به كمرش كشید و رفت به طرف نزدیكترین صندلی ؛ جناب مدیریت  كه تازه متوجه شده بود ، با دست به صندلیهای همون طرف اشاره كرد. معنی « فانتو  میم » متواضعانه و هنرمندانه شون این بود كه بفرمائین بشینین! ...
پیر مرد تسبیح بدست ، تسبیحی كه بهونه-ای بود برای یاد آوری و ذكر گفتنش ،  همون دست راستش رو بالا آورد و مودّبانه و باحوصله زمزمه ای آروم كرد؟ ...  بعد لباش چند لحظه باز موند ، اما بیصدا ! شاید حركتی ناخود آگاه بود برای  « آه كشیدن تو دلش » ! ... یك ربع ، ده دیقه ای كه گذشت مؤدب و متین پرسید  :
ـــ با بنده امری ندارین !؟ احضار شده بودم! دیر بشه به « هلال احمر » نمیرسم.
مقام مدیریت خلاصه و مفید فرمودن :
ـــ شمام مگه بجهء دانش آموز دارین!؟ ...
ـــ بله ، سجّاد كربلائی ، نَوه-مه.
ـــ اتفاقا داشتیم به مسألهء شما رسیدگی میكردیم! راستی چرا پدر شون نیومد؟
ـــ رفته در راه خدا ... سه ماه پیش ، بعد از سالها رنج و مریضی ...
ـــ بع ع ع ـــله ! درسته ، در مراسم شون افتخار حضور داشتیم ؛ اما قبول بفرمائین  كه مشغله و گرفتاریهای یك دبیرستان « دو شیفته » ، با نهصد تا دانش آموز ،  هوش و حواسی برا آدم نمیذاره!
ـــ بعله ، معلمی شغل انبیاء-ست ، انبیاء ما هم دائم مشغول خدمت به مردم بودن  ...
ـــ متشكرم! اما مسئله نوهء شما ، مشكل بزرگی شده.
ـــ اون كه همیشه در درس و اخلاق ممتاز بوده!؟ چه كار كرده كه من بی خبرم؟!
ـــ بو و و ده! ... بله بوده ، اما حالا چی؟
ـــ مگه خطائی ازش سر زده ؟!
ـــ بیشتر از خطا ! آشوب .. بلوا !
ـــ سجّاد و آشوب !؟
ـــ آقای مكارم رو كه می شناسین ، مربی و مشاور تربیتی مدرسه ؛ ایشون بنا به  مسئولیت خطیرشون ، بیشتر در جریان این آشوبها بودن ؛ اگه واقعا خبر ندارین  ، براتون توضیح میدن! ...
ـــ یعنی میفرمائین بنده دروغ میگم ؟!
آقای مكارم یكباره روی صندلیش جابجا شد ، شق و َرق نشست ، و با قیافه-ای جدی  و « پوز خندی كارآگاه مأبانه » پرسید :
ـــ اگه بی خبرین ، پس الان اینجا چیكار میكنین؟ ...
ـــ چند روز پیش گفت كه آقای مدیر گفتن « فردا همراه با ولی خودت میای مدرسه  » ! گفتم خبری شده ؟ گفتش همون انشاء « نون بربری » رو كه تو روزنامه ء پریروزا  به من نشون دادین ــ بهتون گفتم كه از سادگی و نثرش خوشم اومده ــ ...
ـــ پس جنابعالی مُشوّقش بودین!!! ...
ـــ اولا اجازه بدین حرفمو تموم كنم ، ثانیا ، آقای « مُربّی » ، مُشوّق چی  !؟ ... انشاء یك دانش آموزی رو روزنامهء رسمی مملكت چاپ كرده بود ، همونطور  كه من از سادگی و صفای یك پسر بچهء 9 ساله خوشم اومد ، به نظر سجّاد هم جالب  اومده بود ؛ بعدا از معلم انشا ء اش اجازه میگیره كه سر كلاس بخونه. میخونه  ، و معلم و بچه هام براش كف میزنن ، سجاد هم میگه من كه ننوشتم ، اگه دوست  دارین ، اقلا برای شهدا و نویسنده ء انشا ء یك صلوات بفرستین. والسلام ! ...
ـــ یعنی میفرمائین از بقیه ء ماجرا ، از اون همه آشوب كه خبرش به آموزش و  پرورش هم رسیده ، كاملا بی خبرین! ...
ـــ بفرمائین این آشوب چیه و آشوبگرا چی میگن ؟!
ـــ زنگ تفریح كه میشه ، بچه ها « َدم میگیرن » : ما میخوایم نون بربری ، زود  و سریع ، نون بربری! ، نون بربری! ...
ـــ از شما ها انتظار نداشتم ؛ یك مشت بچه ، بخاطر تفریح و مزاح ــ كجای این  حرف آشوبگریه!؟ شما خودتون از كاهی كوهی ساختین ، اونام شیطونی شون گل كرده  و ... َو جسارتا شما ها رو دست انداختن ، بقول خودشون « سر كار ِتون گذاشتن  »! ...
ـــ پس نظام شده مسخره ء یك مشت بچه !!! ... همینا رو فردا باید برای مسئولین  توضیح بدین ! ...
پیر مرد كه دیگه صبر و حوصله اش تموم شده بود ، از جاش بلند شد تا برود ، كنار  در كه رسید ، گفت :
ـــ آقای مربّی و مشاور! مشورت كنین ، با یك مشاور خبره و بیطرف ، شاید متوجه  خیلی چیزها بشین !؟ ...
و در رو پشت سرش بست و با عجله از پلّه ها پائین رفت ، باید هر چه زودتر خودشو  به « هلال احمر » میرسوند ؛ حد اقل ماهی یكبار باید میرفت ، چند ماه بعد از  « پذیرش قطعنامه » ، از جبهه كه برگشت ، مریضی اعصابش شروع شده بود ، و هر  روز هم بدتر میشد؟ ...
 

 وبلاگ  دنیا ،

  نوشته : «عـبــد عـا صـی  » ،

 پاییز 1382




درباره وبلاگ




گر در طلب لقمه نانی ، نانی /

گر در طلب گوهر كانی ، كانی /

این نكته رمز اگر بدانی ، دانی /

هر چیز كه اندر پی آنی ، آنی ...

مـــولانـــا

===============

امام خمینی:

همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند. /

باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :