تبلیغات






http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg
http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg








امام خمینی: همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند.

/ باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آفـتـــاب در زنـجـیـــر! ... (اگر از آفتاب بیم نداشتند ، هر شمعی را گردن نمیزدند! ...) - عـُــمــــر ِ عـقــــاب وُ مــــرگ ِ شـبــــاب



آفـتـــاب در زنـجـیـــر! ... (اگر از آفتاب بیم نداشتند ، هر شمعی را گردن نمیزدند! ...)







نوشته شده در تاریخ جمعه 29 فروردین 1393 توسط عـبــد عـا صـی

 

  عـُــمــــر ِ عـقــــاب وُ مــــرگ ِ شـبــــاب 

  ( مثنوی عـقـــاب ) 

  بسم الله الرحمن الرحیم

 گشت غمناک دل و جان عقاب / چو ازو دور شد ایام شباب
 دید کش دور به انجام رسید / آفتابش به لب بام رسید
 خواست چاره ناچار کند / دارویی جوید و در کار کند
 صبحگاهی زپی چاره کار / گشت بر باد سبک سیر سوار
 گله آهنگ چرا داشت به دشت / ناگه از وحشت ، پر ولوله گشت
 و آن شبان بیم زده ، دل نگران / شد سوی بره نوزاد دوان
 کبک در دامن خاری آویخت / مار پیچید و به سوراخ گریخت
 آهو استاد و نگه کرد و رمید / دشت را خط غباری بکشید
 لیک صیاد سر دیگر داشت / صید را فارغ و آزاد گذاشت
 چاره مرگ نه کاری است حقیر / زنده را دل نشود از جان سیر
 صید هر روز به چنگ آمد زود / مگر آن روز که صیاد نبود
***
 آشیان داشت در آن دامن دشت / زاغکی زشت و بد اندام و پلشت
 سنگ ها از کف طفلان خورده / جان ز صد گونه بلا در برده
 سالها زیسته افزون ز شمار / شکم آگنده ز گند و مردار
 بر سر شاخ ورا دید عقاب / ز آسمان سوی زمین شد بشتاب
 گفت کای دیده ز ما بس بیداد / با تو امروز مرا کار افتاد
 مشکلی دارم اگر بگشایی / بکنم هر چه تو می فرمایی
 گفت ما بنده درگاه توییم / تا که هستیم هوا خواه توییم
 بنده آماده بگو فرمان چیست /  جان به راه تو سپارم ، جان چیست
 دل چو در خدمت تو شاد کنم / ننگم آید که ز جان یاد کنم
 این همه گفت ولی با دل خویش / گفت و گویی دگر آورد به پیش
 کاین ستمکار قوی پنجه کنون / از نیاز است چنین زار و زبون

 لیک ناگه چو غضبناک شود / زو حساب من و جان پاک شود
 دوستی را چو نباشد بنیاد / حزم را باید از دست نداد
 در دل خویش چو این رای گزید / پر زد و دور ترک جای گزید
 زار و افسرده چنین گفت عقاب / که مرا عمر حبابی است بر آب
 راست است اینکه مرا تیز پر است / لیک پرواز زمان تیز تر است
 من گذشتم به شتاب از در و دشت / به شتاب ایام از من بگذشت
 من و این شوکت و این شهپر و جاه / عمر از چیست بدین حد کوتاه؟

 تو بدین قامت و بال ناساز / به چه فن یافته ای عمر دراز؟
 پدرم از پدر خویش شنید / که یکی زاغ سیه روی پلید
 با دو صد حیله به هنگام شکار / صد ره از چنگش کرده است فرار
 پدرم نیز به تو دست نیافت / تا به منزلگه جاوید شتافت
 لیک هنگام دم باز پسین / چو تو بر شاخ شدی جایگزین
 از سر حسرت با من فرمود / کاین همان زاغ پلید است که بود

عمر من نیز به یغما رفته است / یک گل از صد گل تو نشکفته است
 چیست سرمایه این عمر دراز / رازی اینجاست تو بگشای این راز
 زاغ گفت از تو در این تدبیری / عهد کن تا سخنم بپذیری
 عمرتان گر که پذیرد کم و کاست / گنه کس نه که تقصیر شماست
 ز آسمان هیچ نیایید فرود / آخر از این همه پرواز چه سود؟
 پدر من که پس از سیصد و اند / کان اندرز بُد و دانش و پند
 بارها گفت که بر چرخ اثیر / بادها راست فراوان تاثیر
 بادها کز ز بر خاک وزند / تن و جان را نرسانند گزند
 هر چه از خاک شوی بالاتر / باد را بیش گزند است و ضرر
 تا بد آنجا که بر اوج افلاک / آیت مرگ بود پیک هلاک
 ما از آن سال بسی یافته ایم / کز بلندی رخ بر تافته-ایم
 زاغ را میل کند دل به نشیب / عمر بسیارش از آن گشته نصیب
 دیگر این خاصیت مردار است / عمر مُردار خوران بسیار است

 گند و مردار بهین درمان است / چاره رنج تو زان آسان است
 خیز و زین بیش ره چرخ مپوی / طعمه خویش بر افلاک مجوی
 ناودان جایگهی سخت نکوست / به از آن گنج حیات و لب جوست
 من که صد نکته-ی نیکو دانم / راه هر برزن و هر کو دانم
 خانه ای در پس باغی دارم / و اندر آن باغ سراغی دارم
 آنچه زان زاغ همی داد سراغ / گند زاری بود اندر پس باغ
 
بوی بد رفته از آن تا ره دور / معدن پشّه، مقام زنبور
 هر دو همراه رسیدند از راه / زاغ بر سفره خود کرد نگاه
 گفت خوانی که چنین الوان است / لایق محضر این مهمان است
 می کنم شکر که درویش نیم / خجل از ماحضر خویش نیم
 گفت و بنشست و بخورد از آن گند / تا بیاموزد از او مهمان پند

***
 عمر در اوج فلک برده بسر / دم زده در نفس باد سحر
 ابر را دیده به زیر پر خویش / حـَیَـوان را همه فرمانبر خویش

 بارها آمده شادان ز سفر / به رهش بسته فلک طاق خطر
 سینه کبک و تذرو و تیهو / تازه و گرم شده طعمه او
 اینک افتاده در این لاشه و گند / باید از زاغ بیاموزد پند
 بوی گندش دل و جان تافته بود / حال بیماری دق یافته بود
 دلش از نفرت و بیزاری ریش / گیج شد بست دمی دیده خویش
 یادش آمد که در آن اوج سپهر / هست زیبایی و آزادی و مهر

 فر و آزادی و فتح و خطر است / نفس خرم باد سحر است
 دیده بگشود و به هر جا نگریست / دید گردش اثری زآنها نیست
 آنچه بود از همه سو خواری بود / وحشت و نفرت و بیزاری بود
 بال بر هم زد و برجست ز جا / گفت کای یار ببخشای مرا
 سالها باش و بدین عیش بناز / تو و مردار تو و عمر دراز
 من نیم در خور این مهمانی / گند و مردار ترا ارزانی
 گر در اوج فلکم باید مرد / عمر در گند بسر نتوان برد

***
 
شهپر شاه هوا اوج گرفت / زاغ را دیده بر او مانده شگفت
 سوی بالا شد و بالاتر شد / راست با مهر فلک همسر شد
 لحظه ای چند در این لوح کبود / نقطه ای بود و سپس هیچ نبود


(مثنوی عقاب،
«دکتر پرویز ناتل خانلری»)
 

 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی
 




درباره وبلاگ




گر در طلب لقمه نانی ، نانی /

گر در طلب گوهر كانی ، كانی /

این نكته رمز اگر بدانی ، دانی /

هر چیز كه اندر پی آنی ، آنی ...

مـــولانـــا

===============

امام خمینی:

همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند. /

باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :