http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg
http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg








امام خمینی: همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند.

/ باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آفـتـــاب در زنـجـیـــر! ... (اگر از آفتاب بیم نداشتند ، هر شمعی را گردن نمیزدند! ...) - شُل-کن سفت-کن-های ِ ما ...



آفـتـــاب در زنـجـیـــر! ... (اگر از آفتاب بیم نداشتند ، هر شمعی را گردن نمیزدند! ...)







نوشته شده در تاریخ یکشنبه 12 مرداد 1393 توسط عـبــد عـا صـی

 

   

 شُل-کن سفت-کن-های ِ ما ... 

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 

  بسم الله الرحمن الرحیم

 م ـ ف :
آخرش من از دست این ولخرجی‌های بی‌حساب و كتاب معاون‌ها و رئیس‌ها و مدیرهایی كه خودم منصوب كرده‌ام، دق می‌كنم و زبانم لال، می‌میرم.
والله گناه كبیره است، آدم یك ریال از پولی كه پدر و مادرهای این دانشجوها با خون جگر تهیه كرده‌اند، به مصارف غیرضروری برساند. هزار بار اینها را گفته‌ام، ولی كو گوش شنوا؟ همین دیروز بعدازظهر، برایم خبر آوردند كه رئیس بی‌مسئولیت یك واحدی، دویست هزار تومان پول بی‌زبان را وام داده است به یك دانشجویی كه پدرش فوت كرده بود. خدا پدر آن دانشجو را بیامرزد، ولی ما حق نداریم به این بهانه‌ها، ‌آتش به بیت‌المال بزنیم. صبح، حكم اخراج آن رئیس دانشگاه را نوشتم؛ ردش كردم برود. فكر می‌كند، من نفهمم، بِكی...! من چند هزار تا گوش و چشم دارم كه شماها آب بخورید، خبردارم می‌كنند. خیال كرده!
صبح آن‌قدر سرم شلوغ بود كه فرصت سر خاراندن پیدا نكردم. اول از همه، بروبچه‌های ستاد قبلی آمده بودند برای ستاد بعدی امكانات بگیرند. گفتم من كه نمی‌خواهم كاندید بشوم، ستاد می‌خواهم چكار؟ گفتند صلاح بر این است كه یك ده، بیست میلیاردی خرج شود برای بستن دهان حسودها و حرف مفت زن‌ها. دیدم طفلكی‌ها راست می‌گویند. دستورش را نوشتم از محل صندوق اضطراری بهشان بدهند. بعد هم توصیه كردم آن آقای «پاطلایی» را امسال هم بیاورند برای حمایت. گفتند نرخش رفته است بالا. گفتم یك‌طوری راضی‌اش كنید، با همان صد تومان و دویست تومان كنار بیاید... .
بعد رفتم اتاق كنفرانس برای تصویب سیاست‌های كلی و مهم سال بعد دانشگاه. یك بنده خدایی كه فكر می‌كنم برادرزاده حاج‌آقا بود و پارسال به سفارش ایشان، پس از دادن یك مدرك دكتری، منصوبش كرده بودم، آمد یك حرف‌های نامربوطی بزند در رابطه با فرهنگ اسلامی و فوق برنامه و از این چیزهای بی‌اهمیت. می‌خواستم طبق همیشه، توپ و تشری بزنم كه فكر كردم شاید خدای ناكرده حاج‌آقا ناراحت شوند، به ناچار مختصری صحبت كرد. اول گفتم ما هیچ نیازی به موسیقی و تئاتر و فیلم و از این جور بچه‌ بازی‌ها نداریم و همه این كارها تعطیل، مگر آن‌كه ثابت شود برای دانشگاه سود مالی خوبی دارد.
در مورد سر و وضع ظاهری و اختلاط دختر و پسرها هم، سربسته همه را فهماندم كه باید یك چشممان به مجلس باشد و یكی به دولت. شُل كردند، ما هم باید شُل كنیم. سِفت كردند،‌ وظیفه شرعی ماست سِفت كنیم. اگر هم مثل وضعیت فعلی یكی شل كرد و یكی سفت، ما هم باید شل‌كن، سفت كن داشته باشیم تا ان‌شاءالله به زودی زود، همه چیز یك‌دست شود. بعد از آن دستور دادم فوری بروند سر اصل مطلب. پرسیدند كه آقای دكتر، به نظر شما ما در سال آینده، 15 درصد به شهریه‌ متغیر اضافه كنیم و 20 درصد به شهریه ثابت، یا 20 درصد شهریه متغیر را اضافه كنیم و 15 درصد شهریه ثابت را؟ گفتم سود كدامش برای دانشگاه بیشتر است؟ گفتند هر دو.
در همان لحظه، یك سكه 25 تومانی (معادل 250 ریال تمام) از جیبم درآوردم و خواستم به طریقه «شیر یا خط» تكلیف را روشن كنم. سكه را انداختم بالا كه ناگهان متوجه شدم، آبدارچی ابله دفتر (مردك، بلانسبت فوق‌لیسانس واحد دارغوزآباد علیا را هم دارد!) از همان چای خارجی‌ای كه برای من می‌آورد، برای حضرات هم آورده است. دود از كله‌ام بلند شد و داشتم مابه‌التفاوت پانزده استكان چای درجه یك خارجی با چای درجه سه را حساب می‌كردم كه صدای جیرنگ ناشی از برخورد سكه با كف اتاق را شنیدم. تازه یادم افتاد كه باید سكه را می‌گرفتم و می‌چسباندم پشت دستم. نگاه كردم، سكه نبود. این طرف، آن طرف... خدایا! نیست. قلبم داشت از جا كنده می‌شد. همه را بسیج كردم و بالاخره یك نفر آن را پیدا كرد و برایم آورد.
بعد از جلسه برایم خبر آوردند كه آن چند صد هكتاری كه برای دانشگاه خریده بودم و گذاشته بودم یك گوشه، قیمتش كشیده بالا. دستور دادم كه نصفی را بفروشند، خرج آن نصفه دیگر كنند و تا ترم آینده برای آن واحد دانشگاهی چند هزار دانشجو دست و پا كنند. سرانگشتی چرتكه انداختم، دیدم دویست، سیصد میلیون تومان سودش می‌شود. خیلی خوشحال شدم و روحیه‌ام بهتر شد. به رئیس دفترم گفتم بگوید بچه‌های روزنامه و خبرگزاری خودمان فردا بیایند برای مصاحبه. پرسید، «كدام روزنامه و كدام خبرگزاری خودمان؟»، خیلی تعجب كردم. گفتم مگر ما چند روزنامه و خبرگزاری داریم؟ شروع كرد به شمردن و یادم افتاد كه این سال‌های اخیر هفت، هشت تا روزنامه و خبرگزاری تأسیس كرده‌ام. دستور دادم دستور بدهند همه بیایند... .
بچه‌های ستاد تماس گرفتند و اطلاع دادند كه پاطلایی، نرخ بالاتری پرانده. كفرم درآمد. نمی‌داند همان دویست میلیون هم با هزار خون جگر تهیه شده، حالا به همان هم راضی نیست.
دستور دادم یك دست‌طلایی پیدا كنند و تأكید كردم، یك ریال بیشتر از نرخ دوره قبل نمی‌دهم. گفتند هنوز «دست‌طلایی» ابداع نشده. گفتم: یك «هرچی طلایی»، پیدا كنند و من از این حرف‌ها سرم نمی‌شود... .
بعدازظهر جلسه‌ای داشتم با چند تا از نماینده‌های مجلس. بندگان خدا، آن‌قدر از من توصیه‌نامه انتقال و حذف ترم و مشروطی برای خود و زن و بچه‌هایشان گرفتند كه یادشان رفت، جلسه برای چی بوده است. به خاطرشان آوردم كه مسئله بر سر نظارت و از این چیزها بود، اما همگی گفتند، مشكل خاصی نیست. خدا را شكر كه با همین خُلقِ خوش و اجابت خواسته‌ها، نه در مجلس قبلی مشكلی داشتیم و نه در این یكی. با صداوسیما هم كه از اول مشكلی نداشتیم و اگر وضع بر همین منوال باشد، تا ابد مشكلی نخواهیم داشت. به قول معروف: من راضی، اون راضی...! به رؤسای واحدها هم گفته‌ام از همون تدبیر استفاده كنند و علاوه بر آن، شهردار و فرماندار و استاندار و خلاصه هر مسئولی را كه دم دستشان بود، بیاورند عضو هیئت علمی كنند. جای دوری نمی‌رود؛ هم آن بندگان خدا، جلوی در و همسایه قُمپز مدارك جدیدشان را دَر می‌كنند، هم هیئت‌های علمی واحدهای ما كَت و كُلُفت‌تر می‌شوند و هم دیگر كسی چوب لای چرخمان نمی‌گذارد؛ گذشته از تمام اینها، وقتی همه آدم‌های مهم، فارغ‌التحصیل دانشگاه من باشند، هیچ‌كس نمی‌تواند بگوید این دانشگاه «در پیت» است، چون این «درپیتیت» برمی‌گردد به خودشان ...!
ان‌شاءالله تا چند سال دیگر كه سُكان این كشتی را بدهم به آقازاده‌ام، همه یك جوری با این دانشگاه مرتبط خواهند بود: یا خودشان دانشجوی این دانشگاه بوده‌اند یا در كار فراهم آوردن شهریه برای فرزندانشان هستند و یا دست آخر این‌كه عضو هیئت‌های علمی مایند. طبق محاسباتی كه واحد آینده‌نگری امور مالی من انجام داده است، اگر همین‌جور پیش برویم تا بیست سال آینده، دیگر زمینی برای احداث واحد جدید در این مملكت باقی نخواهد ماند و تا سی سال آینده، هیچ بانكی، گنجایش ذخیره پول‌های ما را نخواهد داشت. باید به پسرم سفارش دهم چند تا از این كشورهای كوچولوی حاشیه خلیج فارس را بخرد برای تأمین زمین و یك جزیره‌ای هم دست و پا كند برای ذخیره پول. كار از محكم‌كاری عیب نمی‌كند!
موقع ناهار خبر رسید كه رئیس ‌واحد تشتك‌آباد شمال، با انتقال چند دانشجو به واحد جنوب تشتك‌آباد موافقت كرده. باز آمپرم دودی شد. هزار بار به این رؤسا گفته‌ام، انتقالی را همین جور كشككی ندهند و تا یك وزیر، وكیلی... خلاصه آدم بلانسبت مهمی، امتیاز قابلی نداده، این‌جور حكم‌ها را امضا نكنند. دهانم پر غذا بود و یك دستم قاشق و یكی نان. با ابرو اشاره كردم حكم اخراج مردك را بیاورند. از قبل آماده بود. اشاره كردم حكم انتصاب رئیس جدید را بیاورند. خودش از قبل آورده بود. بیشتر ازش خوشم آمد. لقمه را به هزار مشقت قورت دادم و اسمش را پرسیدم، بلافاصله «زلفعلی عین‌الله‌زاده»، فارغ‌التحصیل دكتری از دانشگاه بین‌المللی هاوایی را منصوب كردم و بعد چون مطمئن شده بودم كه با درایتی كه دكتر زلفعلی عین‌الله‌زاده از خود نشان داده، به زودی پلكان ترقی را یكی پس از دیگری طی خواهد كرد، چند نصیحت و توصیه خاص صادر كردم تا نصب‌العین كند. اول آن‌كه اصل «شل كردند، شل كن، سفت كردند، سفت كن» را با جدیت و بدون هیچ تعصبی (خصوصا در زمینه شل كردن) اجرا كند. دوم آن‌كه در روزهای ثبت‌نام و انتخاب واحد و حذف و اضافه، پرسنل را یا بفرستد مرخصی و یا دنبال نخودسیاه؛ تا دانشجوها، عصبانیت و دق‌و‌دلی‌هایشان را در صف‌های عریض و طویل بر سر همدیگر خالی كنند و به این ترتیب، بعد از آن با خاطری آسوده و روانی تخلیه‌شده در دانشگاه حضور داشته باشند. سوم آن‌كه به هیچ‌وجه حكم انتقالی ندهند، چرا كه در رفتن دانشجوها از در و دِهات به شهرهای بزرگ و آمدن بچه‌شهری‌های ژیگول به واحدهای دانشگاهی روستایی، یك گفت‌وگوی فرهنگ‌های خیلی خوب نهفته است و در انتقال‌های استثنایی آقازاده‌ها هم برای ما مزایای زیادی آشكار است. همین‌جور داشتم رهنمود می‌دادم كه دكتر عین‌الله‌زاده زد زیر گریه و شروع كرد به دست بوسیدن. دستم را كشیدم و گفتم ای آقا، این كارهای طاغوتی چیست؟ اشاره كردم حكم معاونتش را بیاورند. خودش آورده بود. حیف همچنین نیروهایی كه از ما دور شوند.

مـــرجـــع :

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 اسفند 1383
    




درباره وبلاگ




گر در طلب لقمه نانی ، نانی /

گر در طلب گوهر كانی ، كانی /

این نكته رمز اگر بدانی ، دانی /

هر چیز كه اندر پی آنی ، آنی ...

مـــولانـــا

===============

امام خمینی:

همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند. /

باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :