http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg
http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg








امام خمینی: همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند.

/ باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آفـتـــاب در زنـجـیـــر! ... (اگر از آفتاب بیم نداشتند ، هر شمعی را گردن نمیزدند! ...) - تولد یک پروانه



آفـتـــاب در زنـجـیـــر! ... (اگر از آفتاب بیم نداشتند ، هر شمعی را گردن نمیزدند! ...)







نوشته شده در تاریخ سه شنبه 27 تیر 1396 توسط عـبــد عـا صـی
 

  بسم الله الرحمن الرحیم  


    تولد یک پروانه  


  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید  


 سیّدعلیرضا جعفری : چندی پیش شاهد پخش فیلم
تولد یك پروانه از سیمای جمهوری اسلامی بودیم،  این بهانه-‏ای شد تا مروری داشته باشیم بر آن فیلم:  «كارگردان و طراح صحنه: مجتبی راعی» ،
«فیلم‏نامه: سعید شاپوری » ، «مجری طرح و مدیر تولید: سید سعید سیدزاده»، «مدیر فیلم‏برداری: محمد داودی» ، «بازیگران: رحیم جهانی، یاشار محمودی، حامد منافی‏زاده و ...»، «تهیه كننده: سیما فیلم» ، «سال تولید: 1376» ، «زمان: 101 دقیقه» ، «
خلاصه داستان »:
 اپیزود اول: تولد
http://s9.picofile.com/file/8300848626/TAWAL_LODE_YEK_PARV8NEH_B3B3SH_1.jpg ایبیش ( EEBEESH ) و خواهرش سولماز، در روستایی از آذربایجان زندگی می‏كنند، روستایی كه در دل كوه بنا شده. مادر آن دو در حال زایمان است. ناپدری ایبیش دوست دارد از مادر وی فرزندی داشته باشد، اما او همواره كودكان مرده به دنیا می‏آورد. رابطه ایبیش و ناپدری به طور ملموسی شكرآب است و حاضر به پذیرش همدیگر نیستند. ایبیش در همان اولین گفتگوها به سولماز می‏گوید: «ما بابا نداریم»، ظاهرا پدر اصلی خودشان را هر چند مرده ولی بیش‏تر از ناپدری http://s8.picofile.com/file/8300848726/TAWAL_LODE_YEK_PARV8NEH_X8HARE_B3B3SH_1.jpgزنده خود به پدری قبول دارند. از آن طرف هم اسماعیل (ناپدری) با پرتاب هیزم شعله‏ور به طرف ایبیش نفرت خود را نسبت به وی نشان می‏دهد. عاقبت، ناپدری، ایبیش را در اتاقی زندانی می‏كند . مدتی بعد دایی ایبیش با دیدن   این وضعیت طاقت نمی‏آورد و او را آزاد می‏كند و با خود به تاكستانِ بیرونِ روستا می‏برد. مدتی بعد سولماز هم آورده می‏شود. دایی به روستا می‏رود و پس از بازگشت، بسیار پریشان و غمگین به نظر می‏رسد. ناپدری هم به آن جا می‏آید و آن دو را http://s9.picofile.com/file/8300848976/TAWAL_LODE_YEK_PARV8NEH_PEDARE_B3B3SH_1.jpgنوازش می‏كند و به آن‏ها آب‏نبات می‏دهد. دایی، مخفیانه در گوشه‏-ای، زیر درختان باغ، سوگمندانه ناله سر می‏دهد، ایبیش كه دایـی را زیـر نظر دارد در می‏یـابد كه اتفاقـی افتـاده، سراسیمـه بـه روستـا مـی‏رود. رنـگ كبود سنگ‏های روستا با پارچه‏-های سیاه بلندی كه روی آن‏ها كشیده شده، همه و همه گویی از مرگ مادر خبر می‏دهد.  اپیزودی كه نامش تولد است، با تولد یك كودك آغاز و با مرگ یك زن پایان می‏پذیرد.
 اپیزود دوم: راه

 ماندنی ( پسرکی دَه، یازده ساله )، مادرش را از دست داده و با پدر و مادربزرگش زندگی می‏كند. او
http://s8.picofile.com/file/8300849126/TAWAL_LODE_YEK_PARV8NEH_M8NDANY_1.jpgاز ناحیه مچ پا علیل است و گه‏گاه مورد تمسخر كودكان روستا.برخی از اهالی روستا، از جمله مادربزرگ ماندنی تصمیم گرفته-‏اند به زیارت امام‏زاده بروند. مادر بزرگ دچار كمردرد شدیدی است و برای شفا قصد زیارت كرده.  از آن طرف ماندنی با وجود علیل بودن خویش، اما برای شفای مادربزرگ نیت كرده به سوی امام‏زاده بشتابد و دست خودش هم نیست، گویی نیرویی او را به طرف خود می‏كشاند، لذا با این كه صبح روز بعد، مادر بزرگ و برخی از http://s9.picofile.com/file/8300849426/TAWAL_LODE_YEK_PARV8NEH_M8DARBOZORG_VA_M8NDANY_1.jpgاهالی روستا به راه افتادند و ماندنی را هم بیدار نكردند، پس از بیدار شدن به راه می‏افتد، اما در بین راه به سبب سادگی خویش، گول دو دوست شرور خود را می‏خورد و به طرف چشمه خضر علیه‏السلام راه می‏افتند، در آن جا پس از انداختن ماندنی در چشمه، می‏گریزند. ماندنی در آن لحظه در مقابل خود پیرمردی را می‏بیند كه با مهربانی او را دل‏داری می‏دهد و روانداز سبزش را نیز به وی می‏دهد تا خودش را خشك كند. سپس راه را به او نشان می‏دهد و یك دبه آب ویك میخ بلند http://s8.picofile.com/file/8300849892/TAWAL_LODE_YEK_PARV8NEH_5.jpgهم به او می‏دهد و می‏گوید كه آن‏هارا به امام‏زاده ببرد تا زائران از آن آب استفاده كنند. بعد هم دراز می‏كشد و به خواب می‏رود. ماندنی به راه می‏افتد. در بین راه می‏بیند كه اهالی روستا و مادربزرگش كنار جاده نشسته-‏اند، مادربزرگ هم حال خوشی ندارد و تراكتور هم خراب شده. برای درست شدنِ وسیله نقلیه نیاز به یك میله یا میخ بلند بود كه ناگهان ماندنی به یاد آن میخ بلند می‏افتد و با دادن آن میخ به راننده تراكتور باعث خوشحالی آن‏ها می‏شود. در ضمن، از آب دبه هم به http://s8.picofile.com/file/8300850126/TAWAL_LODE_YEK_PARV8NEH_M8NDANY_2.jpgآن‏ها می‏دهد و آن‏ها نیز او را دعا می‏كنند و به راه می‏افتند. مادربزرگ هم حالا دیگر حالش بهتر شده، امابه خاطر فرا رسیدن غروب و تاریكی هوا، راننده می‏گوید باید در همین روستای نزدیكِ امام زاده بمانیم تا فردا، صبح زود به امام زاده برویم. آن‏ها همان جا وسایل را زمین‏ می‏گذارند و برای خوابیدن و استراحت آماده می‏شوند، امّا ماندنی به مادربزرگ می‏گوید كه نمی‏تواند بماند، گویی همان نیرو او را به طرف خود می‏كشاند، او با وجود تاریكی هوا به راه می‏افتد تا این كه از دور نوری او را به خود جذب می‏كند، همین كه وارد امام‏زاده می‏شود می‏بیند پیرمردی با روانداز سبز رنگی دراز كشیده، وقتی روانداز كنار زده شود، متوجه می‏شود كه این پیرمرد همان پیرمردی است كه آب و میخ بلند را به او داده بود و اطرافیان پیرمرد نیز گوشزد می‏كنند كه وی از صبح تا حالا همین‏جا خوابیده. گویی پیرمرد همان خضرنبی علیه ‏السلام بوده كه دستگیر در راه ماندگان است.
 اپیزود سوم: پروانه
http://s9.picofile.com/file/8300897300/TAWAL_LODE_YEK_PARV8NEH_2.jpg یك معلم قرآن برای تعلیم بچه‏-ها وارد روستای سر سبزی می‏شود، مردم روستا خوشحالند. یكی از شاگردان به نام سیدرضا كه قرآن خواندن را خوب می‏داند و از پدرش فراگرفته و چهره معصومی دارد به پروانه-‏ها خیلی علاقه‏مند است وآن‏ها را دنبال می‏كند و پس از گرفتن، آن‏ها را داخل شیشه‏ای می‏اندازد.
 http://s9.picofile.com/file/8300897776/TAWAL_LODE_YEK_PARV8NEH_MO_AL_LEM_1.jpgیكی از اهالی روستا كه گاوش را گم كرده با راهنمایی معلم به گاوش دست می‏یابد و یكی دیگر از اهالی به معلم می‏گوید كه پسرش مدتی است رفته و برنگشته و خیلی نگران اوست. معلم او را دل‏داری می‏دهد و می‏گوید: بزودی خواهد آمد، نگران نباش. اتفاقا فردای همان روز پسر می‏آید. مردم روستا علاقه عجیبی به او پیدا می‏كنند و معتقد می‏شوند كه وی با عالم غیب ارتباط دارد.
 مدتی بعد، پس از آمدن سیل، مردم به سراغ او می‏آیند كه دعا
http://s8.picofile.com/file/8300898218/TAWAL_LODE_YEK_PARV8NEH_REZAA_1.jpgكند تا سیل برگردد، اما او می‏گوید كه سیل با گفتن او نیامده كه با گفتن او هم برود، مردم از او مأیوس می‏شوند و دیگر حتی حاضر نمی‏شوند بچه‏-هایشان هم به كلاس قرآن بروند. فقط سیدرضا سر وقت به كلاس آمده، چون (دیروز) به خاطر خراب شدن پل بر اثر سیل، و دیر رسیدن به سر كلاس، معلم به او گفته بود كه مثل پروانه‏-هایش از روی آب بیاید.
 ( بعد از مدت کوتاهی ) سیدرضا به معلم می‏گوید كه با هم بر بالین پدر بیمارش بروند، سیدرضا با
http://s8.picofile.com/file/8300898542/TAWAL_LODE_YEK_PARV8NEH_MO_AL_LEM_2.jpgمعلم راه می‏افتند، به پل خراب شده كه می‏رسند، سیدرضا از روی آب رد می‏شود و معلم در كمال حیرت، گویی خشكش زده، لحظه-‏ای متوقف می‏شود و وقتی او هم می‏خواهد مثل سیدرضا از روی آب عبور كند به تمامی در آب فرو می‏رود. گویی معلم هنوز مانند سیدرضای پاك و با صفا به مرحله یقین نرسیده تا بتواند به رور آب گام بگذارد.
 نقد و تحلیل فیلم
یكی از فیلم‏های مهم سینمای دینی كه در سال‏های اخیر ساخته شده:
فیلم «تولد یك پروانه» است كه دارای ساختاری اپیزودیك و با مضمونی عرفانی می‏باشد. سه اپیزود «تولد ـ راه ـ پروانه» كنایه از سه طریقی است كه سالك طی می‏كند: 1 ـ شریعت 2 ـ طریقت 3 ـ حقیقت
 در اپیزود اول آن چه بیش از هر چیز دیگری بیننده را با خود همراه می‏كند، خاك است.
 در اپیزود دوم خاك است و اطرافش باغ و مناطق سر سبز. و بالاخره در اپیزود سوم فضا كاملاً سر سبز است و از خاك كم‏تر نشان است.
 به عبارت دیگر:
اپیزود اولی: زمینی است و دومی: زمینی ـ آسمانی و سومی: آسمانی.
 در اپیزود اول آدم‏ها بیش‏تر بدوی و گویی در مرحله غارنشینی قرار دارند و لذا خانه-‏هایشان در دل كوه بناشده، ارتباط‏ها نیز ارتباط‏هایی خونی است. ناپدری حتما می‏خواهد فرزندی از خون خود داشته باشد و ایبیش پدر واقعی خود را پدری می‏داند كه خون او در رگ‏های وی است. اما در پایان این اپیزود، مسأله عوض می‏شود، گویی روابط به كمال رسیده و ناپدری، ایبیش را پذیرفته و ایبیش هم با دست كشیدن بر سر ناپدری ـ كه بر مزار مادرش اشك می‏ریزد ـ او را قبول كرده. در این اپیزود مسأله زمان و مكان رنگ باخته و هر چند موسیقی آذری در آن طنین انداخته، اما نظر به اقلیمی كردن موقعیت نداشته و این شكلِ برخورد با داستان است كه بیانگر اسطوره بودن می‏باشد، بله كلیپ شادیِ بچه‏-ها یك مقداری فیلم را از حالت آیینی و نمادین دور كرده و از راز و رمز اپیزود اول كاسته است. البته برخی از منتقدین معتقدند در سینمای دینی خیلی هم نباید دنبال راز و رمز باشیم بلكه مقوله دین و ایمان را باید در زندگی اجتماعی مردم جست و جو نمود و به همین دلیل از اپیزود سوم كه بیش‏تر وجه-‏ای اجتماعی دارد، لذت برده‏اند و می‏گویند این اپیزود چون از راز و رمز خالی است، بیننده نسبت به دین هیچ وحشتی به خود راه نمی‏دهد. به هر حال در اپیزود اول فضا، فضایی است اسطوره‏ای با نشانه-‏های اسطوره‏ای بسیار زیاد. تندیس‏های سنگی ـ باغ انگور كه اولین ومیوه‏ای بود كه حضرت آدم علیه‏السلام با آن رو به رو شد. سنگ‏های سیاه با پارچه-‏های سیاه بلند روی آن‏ها در انتهای اپیزود.
 نوع نماها در این فضاسازی بسیار دخیل بوده، نماهای اپیزود اول نسبت به اپیزودهای بعدی، ثابت است و دوربین تحركی ندارد، گویی می‏خواهد حالت انعطاف ناپذیری كوه‏نشینان و آن فضا را به مخاطب منتقل كند. برخلاف اپیزود دوم و سوم كه كم ‏كم تحرك دوربین بیش‏تر می‏شود. در اپیزود اوّل با تجربه یك انسان زمینی مواجه هستیم كه همان «مرگ مادر» است، كه البته با لحنی متافیزیكی بیان می‏گردد.
در اپیزود دوم ـ راه ـ با انسانی رو به رو هستیم كه راهی را طی می‏كند و در انتها، گویی به نوری می‏رسد كه همین نور در اپیزود سوم ـ پروانه ـ به تكامل می‏رسد.
اپیزود دوم ـ راه ـ برگرفته از یكی از حكایت‏های جالب و زیبای كتاب تذكرة‏الاولیا تألیف شیخ عطار می‏باشد (روزی ابوالحسن خرقانی در بیابان با شخصی برخورد می‏كند و از وی می‏پرسد: كجا می‏روی؟ او پاسخ می‏دهد: در طلب زیارت خدای حجازم! خرقانی هم می‏گوید: مگر خدای خراسان كجا رفته كه تو در طلب خدای حجازی؟...)
نویسنده فیلم‏نامه در اپیزود دوم، دوست داشته كه اپیزود با نوری تمام شود كه كودك (ماندنی) موقع نزدیك شدن به امام زاده، آن را دیده بود. چون این كودك در واقع به عشق شفای مادربزرگِ خود راهی امام‏زاده شد نه برای شفای خودش، و با پای پیاده هم به آن داشت می‏رسید. اما آقای راعی صلاح را در این دیده بود كه اپیزود دوم با ورود كودك به امام‏زاده و دیدن همان پیرمردِ بین راه كه رواندازش راـ همراه بالبخندی بر لب ـ هم كنار می‏زند، پایان یابد. كه همین موضوع، انتقاد بسیاری را سبب شد. و عمدتا معتقد بودند كه این مسأله، با راز آمیز بودن فیلم‏های اپیزودیك سازگار نیست و به جای آن باید فضا سازی می‏كرد. در همین اپیزود دوم، اشكال دیگری كه مطرح است، مسأله آشنایی زدایی است. و این كه ما چطور خضر علیه‏ السلام را نشان دهیم، آیا بهتر این نبود كه مثلا ماندنی چیزهایی را در راه اتفاقی می‏یافت مثل همان میخ بلند و یا دبه-‏ای را می‏دید كه پر از آب است و بدون این كه با پیرمردی برخورد كند با فضاسازی، این حس را به مخاطب منتقل می‏كردیم كه این‏ها با عنایتی الهی بوده كه سر راه این كودك قرار گرفته. در هر حال تماشاگر وقتی باقیافه بازیگری ـ كه در نقش خضر علیه ‏السلام بازی می‏كند ـ مواجه می‏شود، می‏داند كه او خضر علیه‏ السلام نیست و لذا مقاومت می‏كند.
 اصولاً یكی از مسائل مهم و غامض در سینمای دینی همین مسأله است كه، بخواهیم به مفاهیم، وجود خارجی و عینی ببخشیم كه برای بیننده قابل قبول نیست كه این مصداقِ آن مفهوم باشد. برای این مسأله راه حل‏-هایی پیشنهاد شده؛ از جمله گفته‏-اند: فیلم‏ساز باید تمثیل را با نگاه امروزی ببیند، پیچیدگی جهان امروز را بیاورد در داستان، حالا یا با هجو یا چند صدایی كردن و پیچیده كردن و برای این راه‏ حل «اورفه ژان كوكتو» را مثال زده‏-اند كه اسطوره را هم ستایش كرده و هم هجو نموده است.
 در مورد ارتباط این سه اپیزود همان‏طور كه گذشت در اولی از خاك و زمین شروع می‏كند و در دومی به راه می‏افتد و در پی تكامل است تا این كه در اپیزود سوم به حقیقت و آسمان دست می‏یابد.
 البته این كه این فیلم تا چه حدّ در این راه موفق بوده و آیا از ابتدا یك چنین سیری برای اپیزودها در نظر گرفته شده یا نه؟ باید گفت كه این طور نبوده و بنا به گفته فیلم‏نامه نویس: اپیزود اول را بی آن كه به اپیزودهای دیگر فكر كرده باشد، نوشته و سپس بنا به سفارش یكی از دوستانش اپیزود دوم را در قالب فیلم‏نامه مستقلی در آورده، بعد دیده كه با كمی تغییر می‏تواند آن را در ادامه اپیزود اول قرار دهد. و اپیزود سوم را هم بعدها به آن اضافه كرده است. خودش می‏گوید: «نمی‏دانم كه چه قدر موفق شده-‏ام به این هدف برسم و این سه اپیزود تا چه حد با هم مرتبط و مكمل هم هستند».
 اما باید گفت فیلم را از نظر ارتباط اپیزودها با یكدیگر می‏توان تحمل كرد و این‏كه بگوئیم به كلی آن‏ها با یكدیگر نامرتبط-ند سخنی از روی بی‏-انصافی است.
 
   متن کامل   

 عکسها، تهیه وَ تدوین: عـبـــد عـا صـی 



درباره وبلاگ




گر در طلب لقمه نانی ، نانی /

گر در طلب گوهر كانی ، كانی /

این نكته رمز اگر بدانی ، دانی /

هر چیز كه اندر پی آنی ، آنی ...

مـــولانـــا

===============

امام خمینی:

همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند. /

باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :