http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg
http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg








امام خمینی: همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند.

/ باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آفـتـــاب در زنـجـیـــر! ... (اگر از آفتاب بیم نداشتند ، هر شمعی را گردن نمیزدند! ...) - مطالب مرداد 1394



آفـتـــاب در زنـجـیـــر! ... (اگر از آفتاب بیم نداشتند ، هر شمعی را گردن نمیزدند! ...)







نوشته شده در تاریخ شنبه 31 مرداد 1394 توسط عـبــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

 

http://s6.picofile.com/file/8207797092/ZAM3NX8RY_4.jpg

 

http://s3.picofile.com/file/8207796900/ZAM3NX8RY_1.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8207796700/ZAM3NX8RY_2.jpg

 

 

 چرا « نوشدارو پس از مرگ سهراب »؟

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 وبلاگ  فیاضی ، سید جلال : روزی که خبر زمین خواری گسترده در گردنه حیران رسانه ای شد بسیاری از مردم با شگفتی به تصاویر رسانه ملی خیره شدند که این همه ویلا یک شبه ساخته نمی شود و چگونه است که سالها زمین خواری و ویلا سازی در این منطقه جریان داشته است و حال ناگهان قصه " زمین خواری در گردنه حیران " رسانه ای می شود و مسوولان نسبت به آن هشدار می دهند و برای مقابله با آن ستاد بحران تشکیل می شود ؟ اکنون این پرسش بی پاسخ ذهن مردم را مشغول کرده است که چرا « نوشدارو پس از مرگ سهراب »؟
من که در مشهد زندگی می کنم می دانم که مشهدیها با مصادیق دیگری از این قضیه دست به گریبان هستند . یکی از آنها پدیده " پـدیـده " است .
پروژه ای که سالها همه شبکه های رسانه ملی مملو از تبلیغات آن بود و مردم سراسر کشورمان را نسبت آن حساس کرد و شاید برخی از آنها هم درگیر خرید سهام از این پروژه شدند . برخی از مقامات ملی و استانی از این پروژه بازدید کردند و با آن عکس یادگاری گرفتند و اظهارات حمایت آمیز آنها بطور وسیع منتشر شد و حالا پس از سالها که همه چیز آرام بود پدیده دود شده است و رفته است هوا ! و تکلیف سرمایه های مردم - که برخی از آنها حتی تحت تاثیر تبلیغات گسترده منزل خود را برای آن فروخته اند - روشن نیست .
مصداق دوم میزان و برخی دیگر از موسسات اعتباری است . موسسه ای که از دل دستگاه قضایی جوشید. یعنی ابتدا صندوق قرض الحسنه کارکنان دادگستری بود و طی سالها توسعه یافت و اکنون هم مدیران و هم سپرده گذاران آن به سرنوشت غمباری دچار شده اند ،
جالب اینکه بانک مرکزی اعلام کرده است بیش از 500 موسسه اعتباری غیر مجاز از این دست در کشور فعالیت می کنند !
اکنون دیگر
زمین خواری ،‌ کوه خواری ،جنگل خواری وجنگل سوزی،‌ دریا خواری و مال مردم خواری سوژه اصلی خبر های رسانه های امروز ماست و مردم میپرسند این چرخه معیوب تاکی ادامه پیدامی کند ؟ چرا دستگاههای نظارتی قبل از بحران به فکر چاره ای نیستند ؟ چرا وقتی منابع طبیعی و جنگلها نابود و به بیابان برهوت تبدیل گردید و یا جای آن کوه آهن سبز شد به فکر مقابله می افتند؟  چطور یک بقالی بدون مجوز نمی تواند باز شود اما صدها موسسه اعتباری بدون مجوز داریم و سالها هم از فعالیت آنها می گذرد؟ چنین روندی علاوه بر خسارتهای جبران ناپذیری که برای محیط زیست -در موارد مرتبط با طبیعت- ایجاد می کند موجب متزلزل شدن اعتماد عمومی و ضربه زدن به "سرمایه اجتماعی" به عنوان بزرگترین سرمایه کشور می شود.
جمهوری اسلامی در بسیاری موارد نشان داده که به ویژه از بعد نظارتی و کنترلی از کار آمدی برجسته ای برخوردار است.
نعمت امنیت که امروز در ایران عزیز و در شرایطی که ناامنی کشور های همسایه را فرا گرفته است ، حاصل مجاهدت های فرزندان دلسوز انقلاب و مدیران دستگاههای پر تلاش و کار آمد این حوزه است . آیا امکان ایجاد امنیت زیست محیطی از جمله امنیت زمین ،‌ کوه ،جنگل ،‌ دریا و ... و نیز امنیت سرمایه مردم با بهره گیری از همین تجربیات ارزشمند وجود ندارد؟
امروزه « نوشدارو های پس از مرگ سهراب » و « کی بود کی بود من نبودم » های پس از این مشکلات اجتماعی ،‌ اقتصادی و زیست محیطی یکی از بزرگترین دغدغه ها و نگرانی های مردم ماست.
 مبارزه با فساد اداری و اقتصادی از مطالبات بحق مردم شریف و رهبری عزیز انقلاب است و در دوران پسا تحریم ضرورت آن بیش از هر زمان دیگر احساس می شود .
قوای کشور امنیت اجتماعی ،‌ اقتصادی و زیست محیطی را با اندیشه و تدبیر-پیش از بروز مشکل و تبدیل آن به بحران -در جامعه نهادینه سازند که این مصداق بارز سپاس از ایثار گری مردم شریف ، مومن ، انقلابی و پیشرو ایــران وحفظ «اعتماد عمومی» و«سرمایه های اجتماعی » است .

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 مرداد 1394 توسط عـبــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s6.picofile.com/file/8207429292/AABANB8RE_Z3RZAMYNYE_QAD3M_1.jpg

 

 آب-انـبـار قدیمی آب شـُرب

 

http://s3.picofile.com/file/8207429484/FESH8RYE_AAB_50_S8L_QABL_1.jpg

 

 فشـاری ِ آب شـُرب

 

http://s6.picofile.com/file/8207429834/XOSH_BONYEH_QAWY_NASLE_QAD3M_1.jpg

 

 نسـل خـوش-بـُنـنـیه-ی قـــدیـــم



  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 چند روز پیش در خبرها خوندم که اسفنج یا همون اسکاچ ظرفشویی می‌تونه 200 هزار برابر آلوده‌تر و کثیف‌تر از صندلی توالت فرنگی باشه!
به گفته ی کارشناسهای سلامت، آلودگی ها و چربی های ظروف با دست تمیز نمی شن و تنها راه تمیز شدن ظرفها، شستن اونا تو ماشین ظرفشوییه.
وقتی این خبر رو خوندم با خودم گفتم کارشناسهای سلامت فکر می کنند ما مثل خودشون پاستوریزه و هموژنیزه و استرلیزه ایم! خبر ندارند که ما چه روزگارهایی رو پشت سر گذاشتیم!
وقتی من 3-4 سالم بود، خانمهای همسایه ظرفهاشونو تو آب انباری که نزدیک خونه مون بود می شستند، برای رفتن به داخل آب انبار باید از یک عالمه پله پایین می رفتند.
پله های آخری لیز بود و من به شدت می ترسیدم سُر بخورم و بیفتم تو آبی که معلوم نبود از کجا میاد و به کجا می ره! اون پایین سرد و تاریک و بود و یک کم طول می کشید تا چشممون به تاریکی عادت کنه. ظرفها رو که می شستند از همون آب انبار، آب برای خوردن هم برمی داشتند، تو آب، یک دونه های ریزِ خاکشیر مانند بود که خانمها مجبور بودند برای آشامیدن، این آب رو با پارچه ی نازک صاف کنند.
منظره ی دیگه ای که یادم مونده، جوی های آبیه که همیشه روون بودند (نمی دونم چرا الان جوی ها خشکیدند؟! )
خانمها لب جوی می نشستند و با صابون، کهنه ی بچه شونو تو جوی آب می شستند.کمی پایین تر تو همون جوی، خانمی ظرفهاشو می شست!
یکی دو سال بعد یک فشاری سر خیابونمون گذاشتند و خانمها چقدر ذوق می کردند که دیگه مجبور نیستند برن آب انبار و از این به بعد می تونند زیر فشاری ظرف بشورند و از همونجا آب خوردن هم بیارن.
یک مَکینه هم تو میدون نزدیک خونه مون بود که خیلی ها از اونجا آب برمی داشتند .
نمی دونم این کارشناسها اگه اون آبهای پر از خاکشیر یا آب جوی ها رو می دیدند چی می گفتند؟
تازه خانمهایی هم بودند که تو روستاها و حتی تو شهرها، ظرفهاشونو با گِل می شستند، چون پودر ظرفشویی نداشتند.
به هر حال قدر مسلّم اینه که مخاطبِ این کارشناسهای محترم، جوونهای پاستوریزه ی امروزی اند، نه ما، که از آبله و سرخک و سرخجه و حصبه و سالک و دیفتری و ...جون سالم به در بردیم!
چند سال پیش دکتر برام آزمایش نوشت، جوابشو که بردم پیشش، گفت: کی حصبه گرفتی؟ گفتم فکر می کنم 4-5 سالم بود(یادمه مادربزرگم نگران بود که نکنه من بمیرم و چون معتقد بود که حرف راست رو باید از بچه شنید، روزی چند بار از من می پرسید: مریم! تو می میری یا زنده می مونی؟ منم گزینه ی اول رو انتخاب می کردم و می گفتم: می میرم ! و مادربزرگم می زد زیر گریه!)
دکتر دوباره سوال کرد: کی تب مالت گرفتی؟ گفتم این یکی رو نه خودم فهمیدم و نه بقیه!
گفت: "مگه می شه؟! تب مالت ، تب و تعریق و استخون درد دار !"
گفتم : چرا نمی شه؟! حتما وقتی تب مالت گرفتم، فکر کردم سرما خوردم یا آنفلونزا گرفتم!
 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 مرداد 1394 توسط عـبــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 



  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

امروز برای هزارمین بار در اینترنت با کلماتی نظیر:حتمن (حتما) واقعن(واقعا) برخورد کردم.یکی از بستگان خودم که اتفاقا اهل قلم هم هست با افتخار میگفت که از حدود 10 سال پیش شروع کردیم حرف تنوین را در نوشتار حذف و نون را جایگزین آن کردیم میپرسم چرا؟ میگوید تنوین عربی است!!!!!(انگار نون فارسی است)این منطق آنقدر بی پایه است که اصلا جوابی به او ندادم کم نیستند کسانی که ابلهانه میپندارند دارند به زبان وفرهنگ ایرانی خدمت میکنند غافل از اینکه کارشان عین خیانت است همین ها چند روز دیگر ص و ث را هم برداشته واز سین استفاده میکنندوهمین بلا هم سر ذ وض ظ خواهند آورد (و البته این آقا در وبسایتش یک فرصیه بسیار خنده دار هم مطرح کرده و آن اینکه حمله اسکندربه ایران دروغ بوده است و او قدرت وامکانات این کار را نداشته است میگویم پس سلسله سلوکیان چگونه از تاریخ ما سر درآورده است؟آیا مردم ایران داوطلبانه از سلکوس درخواست کردند پادشاه ایران بشود؟بگذریم...)دوستانی که از قدیم مرا می شناسند میدانند که من دشمن خونی عرب و زبان و فرهنگ عربی هستم اما این را میدانم که گنجینه ادبیات ما با همین رسم الخط وقواعد وکلمات، اندیشه های بزرگان و نوشته ها و اشعار اندیشمندان را در خود جای داده است.اگر این پالایش در هزار سال قبل رخ داده بود حرفی نبود اما حذف کردن لغات با ریشه عربی(که خودآن کلمه ایرانی شده و چه بسا معنی که ما برای آن متصوریم با معنی که یک عرب زبان متصور است تفاوت فاحش داشته باشد) و تغیر دادن حروف سبب می شود که تا چند سال دگر کسی نتواند اشعار حافظ و مولانا یا تاریخ بیهقی و کیمیای سعادت امام محمد غزالی را بخواند و درصورت خواندن از معنی آن سر دربیاورد و این فاجعه درست شبیه وضعیت ترکان ترکیه ومزار مولانا خواهد بود که در آنجا به ایرانیان التماس میکنند که اشعار نوشته شده بر درو دیوار را برایشان بخوانند.کسانی که در پی پالایش اینگونه زبان فارسی هستند یا جاهل هستند ویا خائن.اگر به قصد این کار را می کنند خائن هستند و اگر از سر تنبلی این کار را میکنند جاهل هستند.همان فامیل ما می گفت سخت نگیر چه فرقی دارد بنویسیم حتما یا حتمن؟اینجا یاد نوشته عباس اقبال آشتیانی افتادم:(من دیگر به او چیزی نگفتم چه مسلم می دانستم که اگر کسی املای درست کلمه ای را که همه در ضبط آن اتفاق کرده و اهل لغت آن را به همان وضع قرار داده‏ اند، بداند محال است که هیئت صحیح و متفق علیه را که همه می‏شناسند و معنی آن را می‏فهمند، و اگر هم نفهمند به مدد کتب لغت به معنی آن پی خواهند بود، رها کند و بجای آن از خود هیئتی جدید که معروف و مفهوم هیچکس نیست، به کار برد و با این حرکت خود خواهانه، مفهوم مقاصدی را هم که کلمات قراردادی برای بیان آنها وضع شده، بر دیگران مشکل یا محال کند.این قبیل بی‏مزگیها، اگر هم به گفته آن رفیق، واقعاً عمد شمرده شود و ناشی از نادانی و عجز و بی‏ همتی در راه رفع عیب نباشد، اگر چه دنیا را زیر و زبر نمی‏ کند، ولی باز زشت و مضحک است و اگر کسی در تعقیب آن لجاج و اصرار بخرج دهد، هیچ چیز دیگر از آن جز خفت عقل و سبک مغزی فاعل آن برنخواهد آمد.قرار تمام مردم عادی و عاقل بر این است که کلاه را بر سر بگذارند و کفش را در پا کنند. اگر کسی پیدا شود که به عقیده نادرست و گمان سست خود بخواهد خرق اجماع کند و برخلاف قرار عام برود و کلاه را در پا و کفش را برسر قرار دهد البته دنیا زیر و زبر نمی‏ شود، لیکن او با این حرکت، خود را مضحکه و مسخره عموم می‏سازد، و همه بر سبکی عقل و اختلال حواس او اتفاق می‏ کنند.از این گذشته اگر بنا شود که هر کس به هوای نفس و تفنن شخصی در املای لغات تصرف کند، چون هوای نفس و تفنن هر کس به شکل خاصی است، دیگر میزانی برای تشخیص صحیح و سقیم برای کسی باقی نمی‏ماند و هرج و مرج غریبی پیش می آید که هیچکس معنی نوشته دیگری را نمی‏ فهمد، و غرض اصلی از وضع خط و توقیفی قراردادن لغات که تفهیم و تفاهم باشد، یکباره از دست می‏ رود.)
 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 مرداد 1394 توسط عـبــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s3.picofile.com/file/8207316042/OSAR8YE_IRANI_2.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8207315984/OSAR8YE_IRANI_3.jpg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

   سه شنبه که جمعی از آزادگان سرافراز میهن اسلامی با آیت الله هاشمی دیدار داشتند آزاده ای بنام عظیمی خاطره ای گفت که اشک مرا درآورد .وی خطاب به آقای هاشمی گفت: وقتی بحث تبادل اسرا دراردوگاه 17 تکریت مطرح شد بعضی از آزادگان که احتمال می دادند این کار توسط رژیم بعث نصف و نیمه انجام شود و ممکن است همه اسرا مبادله نشوند به صلیب سرخ گفتند تبادل اسرا را از آسایشگاههای دیگر شروع کند و آنها را درنوبت آخر تبادل قرار دهد.
آقای عظیمی سپس به فراز مهمتری اشاره کرد و درحالی که این صحنه را ترسیم می کرد دستش را به شکم گرفت و در حالی که تا سینه خم می شد گفت وقتی اردوگاه ما ناچار شدند در صف تبادل قرار گیرند باز بعضی از اسرا به نشانه اینکه شکم درد دارند از صف تبادل خارج می شدند تا دیگر اسرا زودتر از آنها مبادله شوند .کار بجایی رسید که حجت الاسلام والمسلمین ابوترابی در جمع آنان حاضر شد وگفت به تبادل تن بدهیدچون شما امتحان خود را در فداکاری پس داده اید.
بگمانم حتی در صدر اسلام کمتر بتوان صحنه هایی به این بشکوهی یافت.
درود خدا برهمه آزادگان عزیز و رحمت خدا بر درگذشتگان آنها از شهید وغیرشهید. 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 27 مرداد 1394 توسط عـبــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s6.picofile.com/file/8207007226/HEKMAT_MORV8R3D_1.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8207007534/HEKMAT_4.jpeg

 حکمت نعمتی-ست همیشه جـــاری ...

 

http://s6.picofile.com/file/8207007976/HEKMAT_5.jpeg

 

 راه ِ حکمت ...

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 دکتر الهی قمشه ای:

تاحالا دندون پزشکی رفتین؟ ...

اول دکتر چند تا سوزن میزنه تو لثه تون،بعد اون مته رو می گیره دستش ...
بعضی وقتا از شدت درد دسته های صندلی رو محکم فشار میدیم و اشک تو چشمامون جمع میشه ...
چرا نمی زنین تو گوشش؟
چرا داد و هوار نمی کنید؟
این همه درد رو تحمل میکنین، این همه سوزن و آمپول و مته و انبر و ...
خوب اعتراض کنید بهش!
چرا اعتراض نمی کنید؟
تازه کلی هم ازش تشکر می کنیم و وقتی می خوایم بیایم بیرون ،میگیم:
آقای دکتر، ببخشید وقت بعدی کی هستش؟!
نمی خوای خدا رو اندازه یه"دندون پزشک" قبول داشته باشی؟...
به دکتر اعتراض نمی کنیم ، چون می دونیم این درد فلسفه داره و منجر به بهبود میشه، می دونیم یه حکمتی داره، خوب خدا هم حکیمه ...
اصلا قبلا هم به دکتر می گفتند حکیم ...
یعنی کارهای او از روی حکمت است.
وقتی درد و رنجی رو تو زندگی ما فرستاد، ازش تشکر کنیم، بگیم نوبت بعدی کی هستش؟
رنج بعدی؟
به من بگو مدرک خدا رو قبول نداری؟...
حتی قد یه«دندون پزشک»؟ ...

یادت نره اون خیــلی وقته که خدایی میکنه ، خیلی وقته که خداست ...

 

 

  ویرایش وُ عکس : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 26 مرداد 1394 توسط عـبــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s3.picofile.com/file/8206729568/P3NOKKYO_DUST8NE_N8B8B_3.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8206729700/P3NOKKYO_DUST8NE_N8B8B_1.jpeg

 

 

  نردبان ِ تـــزویـــر ، جـهـــل ِ اطرافیان-ست ... 

 

 میگن اون قدیم نَدیما که امام جماعت منطقه به رحمت خدا رفته بود ، بعد از چند ماه انتظار مردم «صادقیه» ، امام جماعت جوانی به اونجا اعزام شد که برخلاف امام جماعت قبلی ، آدمی بود جوون ، بذله-گو وَ خوش سَر وُ زبون ... طولی نکشید که بخاطر جَـذبه-ی این آقا ، تعداد نمازگزارآ مسجد ، تقریبا به دو برابر رسید.

 غروب یکروز چله-ی تابستون که بقول قدیمیآ فصل «خُرما-پَزون» رسیده بود ، آقای مسجد که دچار گرما-زدگی وُ زیر وُ رو شدن ِ مزاج شده بود ، به هر فلاکتی که بود خودش را به نماز جماعت رسوند ، ولی اصلا بُروز نداد که ناخوش احواله ؛ با خودش فکر کرد که نگفتنش هم اجر وُ ثواب کارش را بیشتر میکنه ، وَ هم اینکه باعث حرف وُ حدیث نمیشه.

 وقتیکه داشت سجده-ی آخر نماز عشاء رو ادا میکرد ، «دل-پیچه»-ی تندی گرفت وَ خودش رو نجس کرد. همینطور که در حال سجده بود با خودش فکر کرد که شکستن نماز ، هیچ صورت خوشی نداره ، بعدا فردا که رو منبر راجع به اهمیت «حق الناس» صحبت میکنه ، بین حرفاش از همه-ی نمازگزارآ میخواد که همدیگه رو حلال کنن ، خصوصا اگه خودش در حق ِ اونا قصور وُ کوتاهی-ای کرده! جماعت هم همگی با هم میگن «حلال ِ خوش-تون باشه ، این چه فرمایشیه کربلایی "صادق"»! ... مَخلص کلام اینکه با طولانی شدن این سجده ، همه دچار تعجب وُ سؤال شده بودن. بعد از نماز علتش رو پرسیدن :

 _«کربلایی صادق ، ایشاالله خیره ، جریان چی بود»!؟

 _ چیزی نبود ، یک دَفه حالی به حالی شدم!!!

 _ مَرحبآ آ! ... چه حال خوشی دارین ، برآ مآم بفرمایین تا به فیضی برسیم!

 کربلایی صادق فکری کرد وُ بعدش گفت :

 _ گفتن نداره ، می-ترسم ریا بشه! ولی خب ، حالا که اصرار دارین میگم.

 بعد ، خیلی با آب وُ تآب ، براشون گفت که در سجده-ی آخر توفیقی دست داده بود وُ «چشم-بَرزخی»-اش به اقیانوسی باز شد که چند نفر داشتن غرق میشدن وُ با التماس تقاضای کمک میکردن! تکلیف حُکم میکرده که نجاتشون بده. بالاخره توفیقی حاصل میشه وَ اونا رو به ساحل میرسونه! ...

 اینجا دیگه بُغض مَردم منفجر میشه وُ با گریه وُ زاری هجوم میآرن بطرف کربلایی صادق وَ دست وُ پاشو غرق ِ ماچ وُ بوسه میکنن.

 فرامرز خان ، خان ِ بزرگ منطقه صادقیه ، فردای اون روز با عجله خودش رو به خونه-ی کربلایی صادق میرسونه که «شرمنده-ام از اینکه تا حالا متوجه وجود همچین جواهری در منطقه-ی خودمون نشده بودم! عارفی بزرگ وُ عالمی بی-ریا وُ «اهل دل» ... حضور شما در مهمونی-ای که در کنار بزرگان وُ معتمدین محله در منزل ما قراره بَر پا بشه ، باعث افتخار همه وَ سربلندی همه-ست». کربلایی صادق هم با اینکه قند تو دلش آب شده بود ، طاقچه-بالا میذاره وُ شروع میکنه به خرج کردن تواضع وُ بهانه-های آنچنانی. عاقبت به فرامرز خان جواب میده : «چون متوجه شدم که این احسان شما انشالله موجب خیرات وُ برکات دیگری هم در منطقه میشه ، بعنوان ادای تکلیف قبول میکنم وُ در خدمت دوستان خواهم بود». خان هم هر کسی رو که فکر میکرد «کلاش پشمی» داره وُ ممکنه یکروز به دردش بخوره ، دعوت کرد.

 برای مهمونی شام در خونه-ی فرامرز خان ، خیلیآ اومده بودن ، بطوریکه کربلایی صادق تا دید که مجلس داره شلوغ میشه به مهمونآ گفت : «بزرگان مجلس وَ برادران عزیز بخاطر نزدیکی دلها وَ انس وُ الفت بیشتر بین همه ، بهتره که تمام دوستان در همین «هشتی» بزرگ ، بی-تعارف حلقه بزنند وَ از این مجلس برادری وُ محبت ، بیشتر بهره ببرند.

 مدیریت سفره-ی شام با نوکر سالمند ِ خان ، بهلول بود ، علاوه بر دوغ وُ ماست وَ خربزه-ی شیرین ، جلوی هر مهمونی یک دیس چینی گلدار ِ پلو که روش یک مرغ زعفرونی بود میگذوشتند. دیس غذایی که جلوی کربلایی صادق گذوشتند ، انگار مرغش پَر زده بود. چند نفری که نزدیک او نشسته بودن متوجه قضیه شدن وُ زیر لب شروع کردن به زمزمه کردن که «پس مرغش چی شد»!؟  کربلایی باز هم تواضع بخرج داد وُ گفت : «شما بفرمایین ، میآ آ رَن» ... وقتیکه بهلول کارش سَر سفره تمام شد وُ داشت میرفت ، کربلایی دیگه دید که انگار ادب وُ تواضع داره به ضررش تموم میشه! اونو صدا زد وُ گفت «ظاهرا مرغ منو فراموش کردن بذارن». بهلول لبخندی زد وُ جواب داد : «آقا ، قربون کرامات-تون برم ، شما که از چند هزار فرسخی اقیانوس وُ اون آدمای رو به موت رو می-بینین ، چطور ملتفت مرغ جلوی خودتون نیستین! گفتم خُردش کنن وُ بذارن زیر پلو تا هم زحمت شما کم بشه ، هم سَرد نشه»! ...

 صدای قهقهه-ی بعضیا که خیلی خوش خنده بودن ، اونقدر ذهن کربلایی صادق رو مشغول کرده بود که «لام تا کام» نتونس حرفی بزنه.
 

  «عـبـــد عـا صـی» 

 

 

نوشته شده در تاریخ شنبه 24 مرداد 1394 توسط عـبــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s6.picofile.com/file/8206304234/MOB8LEQEH_1_KAL8Q_40_KAL8Q_3.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8206304368/MOB8LEQEH_1_KAL8Q_40_KAL8Q_2.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8206304492/MOB8LEQEH_1_KAL8Q_40_KAL8Q_1.jpg

 

 یک کلاغ چهل کلاغ ِ راویان خبر 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


ریچارد فرای ،  شرق شناس و ایران شناس برجسته ، بیش از ۷۰ سال از زندگی‌اش را صرف مطالعه و پژوهش دربارهٔ تاریخ و فرهنگ فلات ایران کرد. در دهه ۱۹۷۰ در هنگامی که در دانشگاه پهلوی شیراز به تدریس اشتغال داشت، به ناگاه تدریس را رها کرد و به شغلی آزاد (مدیریت یک سوپرمارکت) روی آورد و سه سال بعد به اصرار و دعوت دانشگاه هاروارد، بار دیگر به تدریس در این دانشگاه پرداخت.
دکتر ویلیام پیرویان استاد دانشگاه آزاد اسلامی کرج تعریف می کرد که زمانی در امریکا در جلسه سخنرانی فرای حضور داشتم. پس از سخنرانی ایشان و به هنگام پرسش و پاسخ اجازه خواستم سوالی شخصی از ایشان بپرسم. ایشان اجازه داد و من از علت ترک درس و دانشگاه در آن سال ها سوال کردم. ایشان پاسخ داد:
روزی در یکی از خیابان های شیراز قدم می زدم. به در مغازه گوشت فروشی رسیدم که در کنار آن آرایشگاهی قرار داشت. دیدم بین صاحب گوشت فروشی و جوان مشتری آرایشگاه دعوایی پیش آمده است. قصاب از آن جوان می خواست که موتورش را از مقابل سلمانی بردارد، چون ممکن بود هر آن ماشین گوشت از راه برسد و جوان نیز می گفت بگذار کار من با سلمانی تمام شود؛ بعدا موتور را برمی دارم. دعوا بالا گرفت و قصاب به مغازه رفت، ساطور برداشت و در این میان ساطور به سر جوان خورد و جان داد.
من تمامی این اتفاقات را شاهد بودم. بسیار متاثر شدم. از آنجا رفتم . کاری داشتم انجام دادم و بعد از چند ساعت که بازگشتم، دیدم هنوز ازدحام مردم وجود دارد. از یکی از حاضران سوال کردم که چه شد؟ آن شخص جواب داد:
جوانی به همسر این قصاب نظر سوء داشته و قصاب او را کشته است.
من که حادثه را از ابتدا تا انتها دیده بودم ،می دانستم که این گونه نبود. ناگهان شوکی به من وارد شد. حادثه ای که چند ساعت بیشتراز وقوع آن نمی گذشت، چنین تحریف شده بود.
من چگونه می خواستم حوادث سه هزار سال قبل را بشناسم. تمام دانسته های من به جهل تبدیل شد. باعث شد تدریس را رها کنم و به مغازه داری روی آورم.

نکته-ای طنز آمیز:
مورخی که می خواسته بزرگی شهر هرات را تبیین کند ،گفته:شهر هرات در قدیم این قدر بزرگ و پرجمعیت بوده که 21 هزار نفر احمد کله پز یک چشم !! داشته است!
حالا حساب کنید شهر چند صدمیلیون جمعیت داشته که چند ده میلیون از آنان کله پز بوده اند و از بین آن ها چند میلیون نفر اسمشان احمد بوده و از بین احمدها 21 هزار نفرشان یک چشم داشته اند!! بنابراین لازم است در ارزیابی و نقل رویدادهای تاریخی ، اولا عنصر عقلانیت را به کار گیریم و همه رویدادهای تاریخی را در ترازوی عقل بسنجیم. ثانیا در داوری به مطالعه یک منبع بسنده نکنیم و منابع گوناگون و متفاوت و متضاد را نیز مورد مطالعه و بررسی قرار دهیم.

شفیعی مطهر

 

  عکس وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ جمعه 23 مرداد 1394 توسط عـبــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s6.picofile.com/file/8206180618/S8LMAND8N_3.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8206180400/S8LMAND8N_1.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8206180500/S8LMAND8N_2.jpg

 



  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

  جمعه روزی بود و میهمان یکی از بستگان در اصفهان بودیم .
پدر بزرگ خانواده – که به رسم خودمون بهشون می گفتن باباجون – در خانه ی پسرش بود . پیر مرد هشتادو اند ساله ای که ظاهرش نشان از بیماری نمی داد .
معروف بود که خیلی کم مریض می شود و خیلی کمتر به دکتر مراجعه می کند . در سال های دور که در روستا زندگی می کرد یکی از چشمانش آب مروارید آورده و اهمال کرده بود و از همون چشم نابینا شده بود . چشم دوم را زودتر فهمیدند و پسران همت کردند و باباجون مداوا شد .
پیر مرد یال و کوپالش ریخته بود . گوشه ای می نشست و کار به کار هیچکس نداشت . غذای مختصری که خوراک روزانه اش بود ،را می خورد و یک چایی داغِ داغ و همین ...
سال های جوانی و میان سالی را در روستا زندگی کرده بود . چند گوسفند و بیل و داس و تیشه ای که از قِبَلِ آن نان حلالی بدست می آورد و غروب ها وقتی سوار بر چارپا با توبره ای خالی از نان و سبدی پر از میوه از صحرا برمی گشت، بچه ها شادی کنان سراغ گردو بادام ازش می گرفتند و او فاتحانه چغاله های ترد و تر و تازه را نثارشان می کرد.
زنش ، یارش و همراهش در همان سال های خوب و خوش تسلیم سرطان شدو مرد را تنها گذاشت .
مرد مدتی مقاومت کرد اما چون همه ی بچه ها از روستا رفته بودند و دورادور نگران حال پدر بودند برایش زن دومی در نظر گرفتند . زن دوم شهر نشینی بود که به هر دلیل تا آن زمان ازدواج نکرده بود و وقتی تک و تنها و بی درآمد شده بود، تسلیم ازدواج با مردی هم سن وسال خودش شده بود .
زن باباجون که به ده آمد و هنوز دیرزمانی نگذشته ، از مرد خواست که خود را بازنشسته کند . می گفت و اصرار می کرد که: تو به اندازه خودت کار کرده ای و کم کم وقت آن رسیده که کمتر زحمت بکشی و ... گفت و گفت و گفت و اصرار و ابرام کردُ تا مرد را خانه نشین کرد .
توی همین اصرارها بود که استدلال کرد که : چهار پسر داری و هرکدام مبلغی بدهند سرجمع مخارج ما در روستا – که خیلی هم زیاد نیست –خواهد شد.
مرد ناخواسته تسلیم شد و پسران نیز طوعاً او کٌرهاً پذیرفتند که مخارج باباجون و زن بابا جون را از شهر کارسازی کنند و تا زن بابا زنده بود ، مشکل خاصی نبود . هر ماه یکی از پسران سهمیه ها را جمع می کرد و مقداری گوشت و مرغ و برنج و حبوبات برای پدر می آورد و سری می زد و برمی گشت .
با فوت زن بابا مشکل نگهداری پیرمرد که- اگرمی خواست هم – دیگر توان کارکردن نداشت ، خودش را نشان داد. پیرمرد نمی توانست تنها زندگی کند و پسران نیز هر کدام مشکلات خاصِ خودشان را داشتند و عروس ها زیر بار نگهداری تمام وقت پدر شوهر نمی رفتند .
پسران به شور نشستند و قرار شد پدر را به اصفهان بیاورند و هر کدام بصورت دوره ای و به مدت یک هفته از بابا نگهداری کنند . عصر روز جمعه طبق یک قانون نا نوشتهُ پیرمرد اسباب مختصرش را جمع می کرد و پسری که نوبت بعدی بود می آمد ، سرک مختصری به برادر می زد و باباجون را همراه خود می برد . و تا عصر جمعه دیگر و نوبت نفر بعد .
کم کم سه چهار سالی گذشت و حوصله های اندک مردمان این زمان و نوادگانی که غر می زدند و فکر می کردند پیرمرد جایی از آن ها تنگ کرده و بروز اندک ناراحتی هایی و پیرمرد که به فراست اکراه نوادگان و عروس ها و باالطبع پسران را حس می کرد و آهی که گاهی از ته دل می کشید ...
آن روز – جمعه ی مذکور – یک هفته بیشتر از زمان توافق شده، پیرمرد در خانه پسر مانده بود و برای بار دوم ساک مختصرش را بسته بود و در انتظار پسر بعدی یک چشم به راه مانده بود و گاهی آهی ...
جویای حالشان شدم و باباجون افسوس خوران و افسرده تعریف می کرد که قرار بوده اون جمعه ابراهیم بیاد دنبالم . نمیدونم چه اتفاقی افتاده که نیومد . و هربار که این تعریف را تکرار می کرد امیدوارانه می گفت که حتما ً امروز میاد ... وتا غروب هنگام ابراهیم نیامد .
اگر چه این جمع ِ از نوه ها باپدر بزرگ خیلی مشکلی نداشتند و هر کدام سرشان به کار خودشان بود وقتی سرِشب با میزبان و بچه ها خداحافظی می کردم یواشکی توصیه کردم : اگر عمو نیومد خیلی کم حوصلگی نکنید باباجونتون را آزرده نکنید و نصایحی از این دست ...
فردای آن روز برای تشکر به میزبانم زنگ زدم و سراغ باباجون را نیز گرفتم . گفتند: آخرای شب ابراهیم اومد و باباجون را برد .
سه شنبه همون هفته زنگ زدند که باباجون فوت کرده ...
بعدها – و هنوز هم – وقتی یادی از باباجون می کنیم میگم که : از جمعه تا سه شنبه خیلی طول نکشید ها ... ای کاش این چند روز را با عزت و احترام بیشتری باهاشون برخورد می کردیم ... 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 22 مرداد 1394 توسط عـبــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s6.picofile.com/file/8206084200/AABERUYE_MARDOM_1.jpg

 

http://s3.picofile.com/file/8206084368/AABERUYE_MARDOM_2.jpg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

در آیین سوگواری شهادت امام صادق(ع) که شامگاه دوشنبه 19 مرداد به همت هیئت ایثارگران انقلاب اسلامی و در محل حسینیه شماره یک جماران برگزار شد، حجت‌الاسلام سیدحسن خمینی، یادگار امام راحل(ره) در سخنانی با بیان اینکه «کسی جرأت نمی‌کرد در مقابل امام(ره) غیبت کند»، اظهار کرد: یک بار یک گروهی که جزو امنای امام(ره) بودند، از فردی شنود کرده بودند، بلافاصله امام بیرونشان کرد و پرسید که چرا آبروی فرد را بردید؟ چون آبروی مؤمن از کعبه بالاتر است مگر می‌شد جلوی امام(ره) به کسی تهمت زد؟
وی تأکید کرد: اینگونه نباشد آنچه در اسلام و در کار امام بوده مصادره یک گروه بشود. باید همه دست به دست هم بدهیم و این ارزش‌ها و بیرق را نگه داریم.
سید حسن خمینی در ادامه درباره دین کاریکاتوری اظهار کرد:
اسلام کاریکاتوری به این معنی است که تناسب‌ها و نسبت‌ها بهم ریخته است. دین کاریکاتوری یعنی مسئله‌ای که برای پیامبر و خدا 100 بدی دارد، نزد من 5 بدی دارد و چیزی که نزد آنان پنج بدی دارد نزد من 100 بدی پیدا می‌کند.
سید حسن خمینی گفت: نگذاریم به نوعی ارزش‌های دینی در جامعه کمرنگ یا مصادره شود.
وی افزود: وظیفه این است که سعی کنیم، جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم از اندیشه‌ای که نسبت به او احساس دین می‌کنیم، خالی نشود.البته ممکن است سختی‌هایی هم داشته باشد.
سیدحسن خمینی اضافه کرد:
آقای حائری می‌گفت که به غیر از طلبه‌ها هر کسی از من غیبت کند حلالش می‌کند، چون آنها اول آدم را فاسق می‌کنند و بعد می‌شود جایزالغیبة.
وی با اشاره به دوران سخت زندگی امام خمینی(ره) در نجف و قم گفت: شیخ حسن صانعی می‌گفت که
ما با امام(ره) در خانه یخچال قاضی می‌نشستیم و هفته‌ها چشممان به در بود که یک نفر وارد شود و سلامی بگوید. امروز از امام(ره) گفتن نان دارد. آن‌ها بودند که آن روز ایستاندند و ایستادگی‌شان هزینه داشت. هرکاری از معبر سختی نگذرد به ثمر نمی‌رسد.  
 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 مرداد 1394 توسط عـبــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s3.picofile.com/file/8205647300/E_ETEM8D_BE_NAFS_2.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8205647568/E_ETEM8D_BE_NAFS_1.JPEG

 

http://s3.picofile.com/file/8205647826/E_ETEM8D_BE_NAFS_3.jpg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 مدیر شرکتی روی نیمکتی در پارک نشسته وَ سرش را بین دستانش گرفته بود و به این فکر می‌کرد که آیا می‌تواند شرکتش را از ورشکستگی نجات دهد یا نه. بدهی شرکت خیلی زیاد شده بود و راهی برای بیرون آمدن از این وضعیت را سراغ نداشت. طلبکارها دائماً پیگیر طلب خود بودند. فروشندگان مواد اولیه هم تقاضای پرداخت بر اساس قرارداهای بسته شده را داشتند.
ناگهان پیرمردی کنار او روی نیمکت نشست و گفت: «به نظر میاد خیلی ناراحتی». بعد از شنیدن حرف‌های مدیر، پیرمرد گفت: «من می‌تونم کمکت کنم». نام مدیر را پرسید و یک چک برای او نوشت و داد به دستش و گفت: «این پول رو بگیر. یک سال بعد همین موقع بیا اینجا و اون موقع می‌تونی پولی که بهت قرض دادم رو برگردونی»! بعد هم از آنجا دور شد.
مدیر شرکت ورشکسته ، یک چک 000`500 دلاری را در دستش می-دید که امضای «جان دی. راکفلر» ، ثروتمندترین مَرد جهان را داشت! با خود فکر کرد: «حالا می‌تونم تمام مشکلات مالی شرکت رو در عرض چند دقیقه برطرف کنم». اما تصمیم گرفت فعلاً چک را نقد نکند و آن را در جای امنی نگه دارد. همین که می‌دانست این چک را دارد، انگیزه وَ توان تازه‌ای برای نجات شرکت پیدا کرد. توانست از طلبکاران برای پرداخت‌های عقب‌افتاده فرصت بگیرد. چند قرارداد جدید بست و چند سفارش فروش بزرگ دریافت کرد. در عرض چند ماه توانست تمام بدهی‌ها را تسویه کند و شرکت به سودآوری دوباره رسید.
دقیقاً یک سال بعد از اتفاقی که در پارک برایش پیش آمده بود، با چک نقد نشده به پارک رفت و روی همان نیمکت نشست. راکفلر آمد، اما قبل از این که صاحب آن شرکت بخواهد چک را به او بازگرداند و داستان موفقیتش را برای او تعریف کند، پرستاری آمد و راکفلر را گرفت و فریاد زد: «گرفتمش!» بعد به آن مَرد نگاه کرد و گفت: «امیدوارم شما را اذیت نکرده باشد. این پیرمرد همیشه از آسایشگاه فرار می‌کند و به مردم می‌گوید که راکفلر است»! ...
مدیر تازه فهمید این پول نبود که شرایط او را تغییر داده بود ، بلکه اعتماد به نفس به وجود آمده در او بود که انگیزه-ی لازم برای جبران وَرشکستگی را به او داده بود.  
 

 

  ویرایش وَ عکس : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 مرداد 1394 توسط عـبــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s6.picofile.com/file/8205558734/XOSHKS8LY_3.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8205565868/XOSHKS8LY_2.jpeg

 

http://s3.picofile.com/file/8205566200/XOSHKS8LY_.jpeg

 


  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 باغ بی برگ من از تاریکی
پا به دنیای پر از نور گذاشت
رفت از ذهن زمین سالی که
رنگ دلمرده ی تنهایی داشت
 
شاخه ها، غرق فراوانی گل
ریشه ها، دست در آغوش زمین
رود ها، تا دل دریا روشن
آب ها تا سر ِچشمه، شیرین
 
برگ می رقصد و باد از غوغا
سرِ بی تابی باران دارد
باغ من، خستگی طولانی
از تماشای زمستان دارد
 
زیر آرامش ِچتر خورشید
رقص ِبی تابی نور و سایه ست
سهم آبادی این تابستان
رونق باغچه ی همسایه ست
 
نذر آبی که درین آبادی ست
بذر امید درین خاک بپاش
غرق بی تابی گندم ها شو
فکر دلتنگی این مزرعه باش

 

«عبدالجبار کاکایی»
 

 

  عکس وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 مرداد 1394 توسط عـبــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s3.picofile.com/file/8205276192/MON8FEQ_2.jpeg

 

http://s3.picofile.com/file/8205276700/MON8FEQ_1.jpeg

 

http://s6.picofile.com/file/8205276926/MON8FEQ_3.jpeg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 بی سوادم مثل بعضی از همین استادها / مثل مسئولان چندین شغله در بنیادها
 تا مرا در پست فعلی باز هم ابقا کنند / اشک می ریزم کماکان در شب میلادها
 دوربین،من،راهپیمایی و پرتاب شعار / دوربین،من،مشت محکم،نعره ها،فریادها
 داغ پیشانی مرا یک پله بالاتر کشید / داغ پیشانی به کار آمد نه استعدادها
 پول بیت المال خوردن باعث آرامش است / مثل تزریق مسکن در رگ معتادها
 از نگاه نان به نرخ روز خورها،هیچ گاه / اختلافی بین بهمن نیست با خردادها
 حزب من این روزها تغییر پیدا کرده است / بوته ای خارم که تیپا می خورد از بادها  
 «مصطفی علوی»

 

  عکس وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ شنبه 17 مرداد 1394 توسط عـبــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s6.picofile.com/file/8204976500/FES8DE_MASUL3N_6.jpg

 

_ پس اون قول تغییراتی که میدادی چی شد؟

میشه باورشون کنیم؟

_ تو اون بازی سوختم ، ولی هنوزم میتونم با اون مانور بدم.

 

http://s3.picofile.com/file/8204980026/FES8DE_MASUL3N_4.jpeg

 

http://s3.picofile.com/file/8204980268/FES8DE_MASUL3N_3.jpg

 

پزشكیان: و امروز هم می‌گوید

 آن روزها دیگر گذشته و نباید

 كاه كهنه را به باد دهیم ...



  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

مسعود پزشكیان، از نمایندگان اصلاح‌طلب مجلس و از منتقدان همیشگی محمود احمدی‌نژاد در گفت‌وگویی كه هفته قبل در حاشیه یكی از جلسات علنی مجلس با «خرداد» داشت درباره ابهام‌های كارنامه دولت‌های نهم و دهم گفت: «واقعیت این است كه باز شدن این كارنامه پایان عمر سیاسی خیلی‌ها خواهد بود. امروز واضح و روشن است كه دولت آقای احمدی نژاد درگیر تخلفات و مفاسد گوناگون و اشتباهات غیرقابل گذشتی شده بود. اما مساله این است كه آن دولت در بروز چنان وضعیتی تنها نبود.»
پزشكیان با اشاره به جایگاه حقوقی مجلس در ساختار سیاسی ایران توضیح می‌دهد: «
در همان سال‌ها اگر مجلس به عنوان نهاد ناظر توانسته بود ابزارها و امكانات نظارتی خود را به كار بگیرد، خیلی از این تخلفات و مفاسد در نطفه خفه می‌شد و یا در همان گام‌های ابتدایی متوقف می‌گشت. اما چنین نشد و دلیل آن هم احساس خطر برخی از نیروهایی بود كه احساس می‌كردند رفتن به آن سمت یعنی ضربه زدن به جریان سیاسی و جناح خودی».
وزیر بهداشت دولت اصلاحات با اشاره
به موضوع مذاكرات هسته‌ای در دولت‌های محمود احمدی‌نژاد و حسن روحانی و تاكید به تفاوت فضای نقد در این دو دولت می افزاید: «
در دوران احمدی‌نژاد مجلس مطلقا نه در جریان مذاكرات بود و نه حتی اجازه مطرح كردن كوچكترین بحثی را داشت. حتی برخی مواقع ما به عنوان نماینده از طریق تلویزیون و اخبار رسانه‌ها متوجه می‌شدیم كه مثلا فلان دور مذاكره درباره موضوع هسته‌ای شروع شده است. یا مثلا بسیاری از نمایندگان از جریان دو دور مذاكره با آمریكایی‌ها در ماه‌های پایانی آن دولت بعد از سه سال خبردار شده‌اند و تا قبل از این اصلا روح ما هم خبر نداشت كه چنین اتفاقی افتاده است. حالا این را با وضعیت فعلی مقایسه كنید كه صدا و سیما انواع و اقسام برنامه‌های انتقادی و جهت‌دار را طراحی كرده و در نقد و مخالفت با مذاكرات هسته‌ای اصلا كم نگذاشته است».
وی با بیانی اینكه «
ما نمی‌گوییم نقد نباشد، اما می‌گوییم كه باید پاسخ داده شود كه چرا در دولت قبل از این جور نقدها و فضاهای باز خبری نبود» اضافه می‌كند: «در دولت احمدی‌نژاد، خصوصا دولت دهم به هزار و یك بهانه اجازه نقد و نظارت حتی به نمایندگان مجلس هم داده نمی‌شد. تا ماه‌ها بعد از انتخابات سال 88 كه می‌گفتند وضعیت كشور عادی نیست و نباید نقد كرد. بعد از آن می‌گفتند تحت فشار بین‌المللی هستیم و نباید پیام اختلاف نظر از داخل به خارج منتقل شود. بعد هم كه قدری نقدها شروع شد برخی از هواداران سابق آقای احمدی‌نژاد یك طیفی ساختند به اسم «جریان انحرافی» و همه چیز را به همان چند نفر افراد آن طیف نسبت می‌دادند و نه هیچ توضیحی می‌دانند كه چطور ممكن است این تعداد آدم محدود تمام یك دولت را به فساد بكشانند و نه هیچوقت برخوردی با آنها صورت می‌گرفت. یعنی هم آزاد بودند و هم متهم.»
وی درباره دلایل افشا شدن فسادها هم می‌گوید: «اتفاقا خیلی‌ها و از جمله خیلی از نمایندگان مجلس تا قبل از خانه‌نشینی احمدی‌نژاد بسیاری از موضوعات را می‌دانستند. اما چرا اینها علنی نمی‌شد؟ چون اختلاف سیاسی چندانی در كار نبود.
وقتی اختلافات بروز كرد و اوج گرفت این فسادها را جریانی كه تا قبل از آن هوادار احمدی‌نژاد بود به عنوان برگ برنده رو كرد. اما به هیچ عنوان این مسایل محدود به سال‌های بعد از 88 نیست. فسادها از همان دولت نهم آغاز شده بود.»
 البته در این بین بسیاری از اصولگرایان هم بودند كه راه عقلانی را در پیش گرفتند.
اما جریان تندرو و افراطی بسیار مایل است تا یك بار دیگر به احمدی‌نژاد برگردد كه البته كار سختی است.»
 امروز هم اجازه بررسی كارنامه آن را نمی‌دهند.
آن روز می‌گفتند كشور در شرایط عادی نیست و مصلحت ایجاب می‌كند كه با دولت در نیفتیم و امروز هم می‌گوید آن روزها دیگر گذشته و نباید كاه كهنه را به باد دهیم.
با یك چنین منطق و استدلالی هنوز كار بررسی كارنامه دولت قبل سخت است و هنوز مجلس بعد از گذشت دو سال از پایان عمر آن دولت برای مسایلی مثل تحقیق و تفحص از موارد تخلف احمدی‌نژاد و مدیرانش با موانع و مشكلاتی مواجه می‌شود».   
 

 متن کامل 

 

  عکس وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 15 مرداد 1394 توسط عـبــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s6.picofile.com/file/8204591400/XUDN8BUDY_1.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8204591868/XUDN8BUDY_3.jpeg

 

http://s3.picofile.com/file/8204591726/XUDN8BUDY_2.jpg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

ده-ها سال قبل ،زمانی که بنده هنوز به دنیا نیامده بودم ،در یکی از مناسبت های مذهبی ،یکی از روحانیون سرشناس و معروف اصفهان به منبر رفته بود و چند کلام کوتاهی بیان کرده که سال های سال نقل محافل شده بود و هنوز هم پیرمردان و حتی میان سالان از این منبر معروف ،تعریف می کنند.
ایشان وقتی روی کرسی خطابه مستقر می شوند مشاهده می کنند علاوه بر مردم عادی و عوامِ همیشه در صحنه ،در کنار منبر افراد معروف شهر –استاندار و روسای شهربانی و ژاندارمری ،روسای انجمن شهر ،ومتمولین واطباو...- نیز جزو مستمعین اند و البته هر کدام به گپ و گفتی با بغل دستی شان مشغول و فارغ از بیانات منبری قبلی و جناب ایشان که اکنون مشغول به ایراد سخن هستند .
سخنران وقتی متوجه می شود در بین هیاهوی مستمعین –بویژه خانم ها که عادت مستمرشان صحبت کردن در پای منبرها بود!!- حرفش به گوش کسی نمی رسد با صدای رسا می گوید : اومده بودم مطالبی بمناسبت این روز عزیز بگم دیدم سرتون به حرف با همدیگه گرمه ! بنا داشتم چند تا دعا بکنم و برم منصرف شدم ...
می خواستم دعا کنم خداوند اوضاع اداری ما را اصلاح بفرماید دیدم جناب استاندار تشریف دارند شاید بدشان بیاد.
می خواستم بگم خدا ریشه اونایی که به مردم بیچاره ظلم می کنند بکنه دیدم رییس ژاندارمری تشریف دارند شاید بدشان بیاد.
می خواستم دعا کنم خدا قرض قرض داران را ادا کنه دیدم حاج آقای فلانی که پولشون را میدن به مردم و تنزیل می گیرند بدشون میاد.
می خواستم دعا کنم خدا مریضان را شفا بده دیدم اطبا تشریف دارند بدشون میاد . !!
والسلام علیکم و رحمت الله !!
داستان فوق را نوشتم تا این را عرض کنم که دو سه روزی است با خودم سبک سنگین می کردم در این روزها چه حرف حسابی برای دوستان میتونم داشته باشم.
می خواستم از زنجیره اختلاس های دولت پاک دست و معاونین محترمشان بنویسم.
می خواستم از دکل گم شده نفتی بنویسم.
می خواستم از اختلاس در بنیاد شهید و ارقام نجومی آن بنویسم و جانبازانی که برای دست و پای مصنوعی شان به چه دردسرهایی مواجه اند.
می خواستم .....
دیدم توافق با قدرتهای جهانی نزدیکِ به امضاست و دولت مستقر ظاهراً عزم آن دارد که با مفاسد کلان مبارزه کند . چشم به آینده و امیدوار به حدیثی از حضرت علی (ع) اکتفا می کنم :
قال رسول الله (ص)
اِنَما اَهلکَ الذینَ مِن قَبلکم اَنَهم کانوا اذا سرَقَ فیهمُ الشَریف تَرَکوهُ و اِذا سَرَقَ فیهمُ الضَعیف اَقاموا عَلیهِ اَلحَد
نابودی مردمان گذشته از آن جا بود که اگر سرشناسی دزدی می کرد ،رهایش می ساختند و چون ناتوانی دزدی می نمود مجازاتش می کردند . 
 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 14 مرداد 1394 توسط عـبــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

 به گزارش عصرایران به نقل از سایت شبکه آر تی روسیه هشدار اوباما: کنگره توافق را رد کند با ایران جنگ می شود/ موشک های حزب الله تل آویو را می زنند نه نیویورک/ کشتی های انتحاری ایران به کشتی های آمریکا حمله می کنند
 اگر کنگره امریکا توافق هسته ای با ایران را لغو کند تهران از توافق عقب می نشیند و در نتیجه، فشارها از سوی مخالفان توافق برای حمله نظامی به ایران شروع می شود.
اوباما گفت که اسرائیل هزینه رد توافق هسته ای ایران در کنگکره را می دهد.
اوباما این سخنان را در نشستی با شماری از سران جامعه یهودیان آمریکا مطرح کرد. این نشست با هدف اقناع آنها درباره خوب بودن توافق هسته ای با ایران انجام شد.
 


 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 14 مرداد 1394 توسط عـبــد عـا صـی

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s3.picofile.com/file/8204454076/F3L_DAR_T8R3KY_B3NESH_2.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8204454450/F3L_DAR_T8R3KY_B3NESH_3.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8204454750/F3L_DAR_T8R3KY_B3NESH_4.jpg

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 روزی دانشمندی به شهر ملانصرالدین وارد می‌شود و می‌خواهد با دانشمند آن شهر گفتگویی داشته باشد. مردم، چون کسی را نداشتند، او را نزد ملانصرالدین می‌برند. آن دو روبروی هم می‌نشینند و مردم هم گرد آنها حلقه می‌زنند. آن دانشمند دایره‌ای روی زمین می‌کشد. ملانصرالدین با خطی آن را دو نیم می‌کند. دانشمند تخم مرغی از جیب درمی‌آورد و کنار دایره می‌گذارد. ملانصرالدین هم پیازی را در کنار آن قرار می‌دهد. دانشمند پنجة دستش را باز می‌کند و به سوی ملانصرالدین حواله می‌دهد ...
ملانصرالدین هم با دو انگشت سبابه و میانی به سوی او نشانه می‌رود. دانشمند برمی‌خیزد، از ملانصرالدین تشکر می‌کند و به شهر خود باز می‌گردد. مردم شهرش از او درباره ی گفتگویش می‌پرسند و او پاسخ می‌دهد که: ملانصرالدین دانشمند بزرگی است. من در ابتدا دایره‌ای روی زمین کشیدم که یعنی زمین گرد است. او خطی میانش کشید که یعنی خط استواهم دارد. من تخم مرغی نشان او دادم که یعنی به عقیده ی بعضیها زمین به شکل تخم مرغ است. و او پیازی نشان داد که یعنی شاید هم به شکل پیاز. من پنجة دستم را باز کردم که یعنی اگر پنج نفر مثل ما بودند کار دنیا درست می‌شد و او دو انگشتش را نشان داد که یعنی فعلاً ما دو نفریم.
مردم شهر ملانصرالدین هم از او پرسیدند که گفتگو در مورد چه بود و او پاسخ داد: آن دانشمند دایره‌ای روی زمین کشید که یعنی من یک قرص نان می‌خورم. من هم خطی میانش کشیدم که یعنی من نصف نان می‌خورم. آن دانشمند تخم مرغی نشان داد که یعنی من نان و تخم مرغ می‌خورم. و من هم پیازی نشانش دادم که یعنی من نان و پیاز می‌خورم. آن دانشمند پنجة دستش را به سوی من نشانه رفت که یعنی خاک بر سرت. من هم دو انگشتم را به سوی او نشانه رفتم که یعنی دو تا چشمت کور شود ‍! 
 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 

(تعداد کل صفحات:2)      [1]   [2]  




درباره وبلاگ




گر در طلب لقمه نانی ، نانی /

گر در طلب گوهر كانی ، كانی /

این نكته رمز اگر بدانی ، دانی /

هر چیز كه اندر پی آنی ، آنی ...

مـــولانـــا

===============

امام خمینی:

همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند. /

باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :