http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg
http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111126123721510_moharam-12.jpg








امام خمینی: همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند.

/ باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آفـتـــاب در زنـجـیـــر! ... (اگر از آفتاب بیم نداشتند ، هر شمعی را گردن نمیزدند! ...) - مطالب ابر محبت



آفـتـــاب در زنـجـیـــر! ... (اگر از آفتاب بیم نداشتند ، هر شمعی را گردن نمیزدند! ...)







نوشته شده در تاریخ دوشنبه 26 تیر 1396 توسط عـبــد عـا صـی
 

  بسم الله الرحمن الرحیم  


   محبت مادرانه معلم  

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید  

http://s9.picofile.com/file/8300809718/MOHAB_BATE_M8DAR8NEYE_MO_AL_LEM_1.jpg

http://s9.picofile.com/file/8300809942/MOHAB_BATE_M8DAR8NEYE_MO_AL_LEM_2.jpg

http://s9.picofile.com/file/8300810042/MOHAB_BATE_M8DAR8NEYE_MO_AL_LEM_3.jpg

 

  خانم معلم در دفتر تنها بود که پسر کوچکی آرام درِ دفتر را باز کرد و با لحن محتاطی او را صدا کرد. خانم معلم او را شناخت، اما بدون آن که بخواهد نارضایتی خودش را به رویش بیاورد، گفت: تو در امتحان نمره 9 گرفتی. تو تنها کسی هستی که نمرۀ قبولی نگرفته ای!
 پسرک با خجالت و در حالی که صورتش سرخ شده بود، سرش را بلند کرد و گفت: خانم معلم چِن ، می‌شود ... می‌شود یک نمره به من ارفاق کنید؟
 خانم چِن با عتاب مادرانه‌ای سرش را تکان داد و گفت: یک نمره ارفاق کنم؟! این ممکن نیست. من طبق جواب‌هایی که در برگۀ امتحانت نوشته‌ای به تو نمره داده‌ام. او اضافه کرد: نگران نباش. من که نمی‌خواهم به خاطر ضعفت در امتحان، تو را تنبیه کنم. تو باید در امتحان بعد تلاش بیشتری کنی و نمرۀ بهتری بگیری.
 پسر با صدایی که نشان می‌داد خیلی ترسیده گفت: اما مادرم کتکم می‌زند.
 خانم معلم ساکت شد. او آرزوی والدین را درک می‌کرد که می‌خواهند بچه‌هایشان بهترین نمره‌ها را کسب کنند و موفق باشند؛ از طرفی نمی‌توانست در برابر بچه‌های بازیگوشی که در امتحاناتشان ضعیف هستند، نرمش نشان دهد. اما یک موضوع دیگر هم بود. او می‌دانست که کتک خوردن بچه‌ها هم هیچ کمکی به تحصیلشان نمی‌کند و حتی تأثیر منفی آن ممکن است آن‌ها را از تحصیل بازدارد. نمی‌دانست چه تصمیمی بگیرد. یک نمره ارفاق بکند یا نه. او در کار خود جداً اصول را رعایت می‌کند. اما به هر حال قلب رئوف مادرانه هم داشت. نگاهی به پسرک کرد. هنوز تمام تن پسرک از ترس می‌لرزید و به گریه هم افتاده بود. عاقبت رو به پسرک کرد و گفت: ببین!، این پیشنهادم را قبول می‌کنی یا نه؟ من به ورقه‌ات یک نمره «ارفاق» نمی‌کنم. فقط می‌توانم یک نمره به تو «قرض» بدهم. تو هم باید در امتحان بعدی دو برابر آن را، یعنی دو نمره، به من پس بدهی. خوب است؟
 پسرک با شادی گفت: چشم! من حتماً در امتحان بعدی دو نمره‌ به شما پس می‌دهم.
 او با خوشحالی از خانم معلم تشکر کرد و رفت.
 از آن پس برای این که بتواند در امتحان بعدی قرضش را به خانم معلم پس بدهد، با دقت زیاد درس می‌خواند. تا این که در امتحان بعد نمرۀ بسیار خوبی کسب کرد. از طرف مدرسه به او جایزه‌ای داده شد.
 از پسِ آن «درس» که خانم معلم به او داده بود، مقطع دبیرستان را با نمرات عالی پشت سر گذاشت و وارد دانشگاه شد. او همیشه ماجرای قرض نمره را برای دوستانش تعریف می‌کند و از بازگویی آن همیشه هیجان زده می‌شود. زیرا می‌داند که نمره‌ای که خانم معلم آن روز به او قرض داد، سرنوشتش را تغییر داد.

   عکسها، تهیه وَ تدوین: عـبـــد عـا صـی 


برچسب ها: محبت، معلم، تدبیر،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 31 فروردین 1396 توسط عـبــد عـا صـی

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

زندگى باغ تماشاى خداست...

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 

http://s8.picofile.com/file/8292617426/GONJESHK_HAA_ZENDEGY_1.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8292617634/HAMDARDHAA_1.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8292617800/GONJESHK_PARV8ZE_YEK_JOFT_1.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8292618284/DUST_PEYDAA_KARDAN_HAMR8HY_1.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8292618584/DUSTYE_T8MO_JERY_1.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8292618850/B8R8N_BARXY_HES_M3KONAND_1.jpg

 

 زندگى موسیقى گنجشک هاست / زندگى باغ تماشاى خداست ... 
 زندگى یعنى همین پرواز‌ها، / صبح‌ها، لبخند‌ها، آواز‌ها ... 
 زندگی ذره‌ی کاهیست، که کوهش کردیم، / زندگی نام نکویی ست، که خوارش کردیم، 
 زندگی نیست بجز نم نم باران بهار، / زندگی نیست بجز دیدن یار 
 زندگی نیست بجز عشق، بجز حرف محبت به کسی، 
 َورنه هر خار و خسی، زندگی کرده بسی، 
زندگی تجربه‌ی تلخ فراوان دارد، دو سه تا کوچه وُ پس کوچه وُ اندازه‌ی یک عمر بیابان دارد. 
 ما چه کردیم و چه خواهیم کرد در این فرصت کم؟  


« سهراب سپهری »

  تهیه وَ تدوین: عـبـــد عـا صـی

 

برچسب ها: زندگی، باران، یار، عشق، محبت، خار و خس، سهراب سپهری،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 25 اسفند 1395 توسط عـبــد عـا صـی

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

  از محبت خار هم گل میشود! ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


http://s9.picofile.com/file/8289587368/NEEKY_3.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8289587800/NEEKY_4.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8289588326/NEEKY_5.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8289588618/NEEKY_1.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8289588926/NEEKY_2.gif

 

  قاتلی فراری وُ ژنده-پوش، از شدت گشنگی وقتیکه به میوه-فروشی-ای رسید، پاهاش سُست شد وُ همینطور زُل زد به میوه-ها ... دو-دل بود که چطور میوه-ای بگیره، با التماس وُ گدایی، یا با زور ...  دست تو جیب، داشت چاقو رو تو مُشتش فشار میداد که مَرد فروشنده سیبی رو با لبخند بطرف او گرفت. او هم سیب رو با لبخندی گرفت وَ تشکر کرد ، فروشنده هم گفت: «بخور، نوش ِ جونت» ... پول هم نمیخواد بدی.
 بعد از اون، قاتل فراری هر روزی جلوی میوه-فروشی پیداش میشد وُ ساکت وُ صامت به میوه-ها زل میزد؛ مغازه-دار هم با خوشرویی چند تا سیب به او انفاق میکرد. شبی آخر وقت که داشت بساط میوه-فروشی را جمع وُ جور میکرد، چشمش به صفحه-ی اول روزنامه-ای افتاد که عکس آن مرد را چاپ کرده وَ زیرش نوشته بود: «قاتل فراری را معرفی کنید وَ جایزه بگیرید»! ...

 وقتیکه پلیس داشت به قاتل فراری دستبند میزد، او به مغازه-دار گفت: «دیگه بریده بودم وُ میخواستم خودمو خلاص کنم. یک دَفه یاد ِ خوبی وُ محبت شما افتادم، تصمیم گرفتم اون روزنامه رو طوری جلوی دیدتون بذارم تا پلیس رو خبر کنین وُ اون جایزه هم به شما برسه». 
«گابریل گارسیا مارکز»
 

 ویرایش وُ بازنویسی : عـبـــد عـا صـی

 

برچسب ها: قاتل فراری، محبت، نوعدوستی،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 16 فروردین 1395 توسط عـبــد عـا صـی

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

http://s7.picofile.com/file/8245748734/DODAA_EJ8BATE_AAREZUH8YE_YEK_NAFAR.jpeg

 

 

 

 اجابت آرزوهای یک نفر ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد،
 خدا گفت: نه! رها کردن کار توست ، تو باید از آنها دست بکشی.
 از خدا خواستم شکیبایی-ام بخشد،
 خدا گفت: نه! شکیبایی زاده-ی رنج و سختی است. شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است.
 از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد،
 خدا گفت: نه! من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری.
 از خدا خواستم تا از رنجهایم بکاهد،
 خدا گفت: نه! رنج و سختی تو را از دنیا دور و دورتر، و به من نزدیک و نزدیکتر می کند.
 از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد،
 خدا گفت: نه! بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی ، اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوی.
من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند از خدا خواستم و باز خدا گفت: نه! من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.
 از خدا خواستم یاری-ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.
وَ خدا گفت: آه سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم! ...

 


 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی


برچسب ها: اجابت، آرزوها، شکیبایی، سعادت، رنج و سختی، قرب، محبت،



درباره وبلاگ




گر در طلب لقمه نانی ، نانی /

گر در طلب گوهر كانی ، كانی /

این نكته رمز اگر بدانی ، دانی /

هر چیز كه اندر پی آنی ، آنی ...

مـــولانـــا

===============

امام خمینی:

همه باید نظر خودشان را بدهند /

و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند. /

باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. /

این موافق هر که باشد ، باشد ، مخالف هرکه هم باشد ، باشد. /

( صحیفه امام،ج13،ص102)

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :